سال 87 - شهریور ماه

آخرین پست رمضان هشتاد و هفت

عید فطر اشکی

عجب عید فطری بود . راه افتادیم بعنوان عید اول برا بازدید از خونواده شهدای بمب گذاری . واقعا و واقعا این بچه ها یه چیز دیگه

بودن . حاجتاشون فرق داشت . زندگیشوون . رفتاراشون . جدا که خدا گلچینه . نذر چله دعای عهد

شهیده 17 ساله راضیه

کشاورز در سال چهارم دبستانش برا اینکه جزو یاران امام زمان قرار بگیره !!!؟ اتاق پر از عکس شهید شهید مهدوی 20 ساله .

دست بوسی مادر اونم هر روزه شهید شاهچراغی که مادرش می گفت از بعد شهادتش هر روز میاد بخوابم و دستمو می بوسه
و خیلی خاطرات جدید دیگه که بموقعش میگم

اینا نشون میداد که اونا یه جور دیگه زندگی می کردن . حاجتاشون فرق داشت . غصه هاشون متفاوت بود . برا چیزای دیگه ای
زندگی می کردن و نشون میده که درب شهادت بازه اما برا کسایی که اونطوری زندگی می کنن و نشون میده که برای فرار از
مسئولیت نمیشه شهید شد . اندازه یه ماه محرم اشک ریختم . اینم عید بازمانده ها !!؟ همین !!؟

 

**_______________________**

 

روز 24 رمضان 87 :

قدر شبای قدر ؟

خب  شبهای قدر گذشت و البته عمره دیگه . شاید بازم ببینیمش و شاید همین شبا برامون ندیدنشونو رقم زده باشن .

اما شب 19 خب بخیر و سلامتی پاکمون کردن که ما پاک بشو نبودیم ...... شب 21  راهمون دادن که ما بیراهه رو بودیم .... و اما

!!!!؟ شب 23 !!!؟ .... بله

قبل و بعد مراسمو بی خیال شو . وسطای مراسم دو تا تیکه خیلیییییی فاز داد . اساسیا !؟ یه تیکه 10 دقیقه ای که گرما داد و
انرژی عجیبی که تا بحال بی سابقه بود تو این 70 تا 80 تا شب قدرم !!؟ بله

گرمای چشم و دل و ناگهان احساس کردم یه نور سبز داره از بالا میاد به سمت من و وسط نور مردی با شال سبز و روی گلگون
در حالیکه می خندید نزدیک شد و ......... سلام کرد . سلااااااام . چه طوری ؟ اینه گریمت برا نمایش مسجد کوفه ؟ آره اقا سید .
خوبه . خب گریمش خوب بود دیگه !!!!؟ حداقل برا سر کار گذاشتن ملت تو وبلاگ یک یک بود . اما جدی

فلاش بک .... خلاصه چشام گرم شد و بعد گرمای رحمتو تو قلبم احساس کردم و یه دفعه احساس کردم می تونم باندازه جهانی
رحمت داشته باشمو و دوستی و درون گوشه تنهایی تو حسینیه دست بر قنوت دم گرفتم .... اللهم اغفر للمومنین و المومنات و
...... این اولیش

اما دومی : بجون خودم بدون سرکاری ها !!؟ همه انرژیمو جمع کردم تو دعاهای آخر . تا آخرین دعا که همه میدونین چی چیه و
بعد شروع کردم به قسم دادن و درست بعد از آخرین قسم قلبم ملتهب شد و اینبار نه گرمی که داغی با یک شوک بجونم خورد
که فکر کنم تابلو بود برا همه و وقتی فریاد زدم ..... بفررررمااااا ... احساس کردم بالاخره خدا شنید .

اینم فیلمش :

/ 0 نظر / 19 بازدید