بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد

حاکم من کیه ؟


هروقت دلم ازین روزگار میگیره یاد روزهای سبز می افتم .

هروقت دلم از بی وفائیها و شهوات و مادی پرستی ها می گیره یاد با وفا های بی وفا در رفتن می افتم . لذا در ادامه مطلب زیر یه خاطره رو می زنم تا ببینم خدا چی می خواد . گرچه دیگه از خاطره گفتن هم حالم بهم می خوره .

تابستان سال 66  منطقه عملیاتی ماووت  موقعیت شهید علیپور :

وارد سنگر می شوم . هیچکی نیست . فقط حسن خوابیده . خوابش خیلی سنگین بود . آروم گفتم جیک جیک . نخیر خوابه . بچه ها بخاطر لطافت و ظرافتش بهش می گفتن حسن جیک جیک . ( محمد حسن دیزجی )

کنار پاهاش نشستم . دلم شدیدا می تپید . صدای ضربانشو حس می کردم . خدایا من چقدر این بشر رو دوست دارم . چیکار کنم ؟ قلب

خم شدم و لبامو رو پاش گذاشتم و به گرمی بوسیدم . آخیش . یه کم دلم آروم شد . هنوز خواب خواب بود . لبخند

بعد کف دستشو که رو به آسمون بود بوسیدم و سرمو روی بازوش گذاشتم . گرمی قطرات اشک رو حس می کردم . گریه

بلند شدم و از جعبه وسائلم دفترچه خاطراتمو  که هنوزم دارمش  برداشتم و نوشتم : خدایا به حق فلان و فلان و صد تا قسم شداد و غلاظ حسن رو از من نگیر یا اگر میخوای ببریش منو قبل از اون ببر . ناراحت

هفده روز بعد دوباره تو همون صفحه زیر این مطلب با خودکار قرمز نوشتم :

حسن هم رفت !!!؟ گریهگریه

خدایا !!!؟ هیچی ؟؟!!؟؟

 

**__________________**


----------------------------------------------------------
قواعد دنیا همه و همه حاکی از حکومت شهواته عصبانی
بر اقتصاد بر حکومت بر دین بر ایثار
بر محبت ها بر من و ما بر همه چیز 
شاید فروید راست میگفت 
که تموم کارای ما بهونه ایست برای ارضای شهوات
حتی دین ما اشک ما محبت ما حرف ما خاطره ما

وای که چقدر همه جا تاریکست 

شب سردیست و من افسرده 
بغض تلخیست و آهی خسته
آه آه آه 
این شهر چقدر تاریکست !!!!؟ عصبانی

چون منم گمشده ای در شبم 
کسی که داره دست و پا می زنه یه جورایی یه کمی خوب بشه
حد اقل یه کم نزدیک تر به اونچه مردم می پندارن نزدیک بشه
اما در سراب بی عاطفه گیها و عشق های مرده کم آورده

نمی تونم ابلهناراحتخدایا نمی تونم کمک

helpe meee pleaseeeeeeeeeee

حقیقت چیز دیگه ست مردم عروسک ما هستن

باهاشون میگیم و می خندیم و گریه می کنیم ساعت های متمادی بعد سیر میشیم و ... مرگی هم هست منو تو گور هیچکی نمی خوابونن پرونده اعمال دفاعیه حقیقیه نه حقوقی خدایی هم هست وای که مردم متنفرم عصبانیدل زده ام از خودم و ... باشه

بله اما عروسک دل ندارد دوست ندارم دیگه هیچ عروسکی رو ببینم
از جلوی همه اسباب بازی فروشی ها با تنفر می گذرم عصبانی

تو آینه نگاه نمی کنم خودمو می زنم مرده شور منو ببره

کاش دین نداشتم دلم خوش بود اما دارم متاسفانه
درد می کشم و سکوت می کنم
با همه وجود فریاد می زنم
بابا عمرم عمرم رفت یکی کمکم کنه
بسه حاشیه نمی خوام عشق نمی خوام
محبت نمی خوام از ما که گذشت گریه

ولی خدایا دیگه با هیچ بنده ای چنین نکن گریه

خدایا
شنیده بودم دل می شکنه اما نچشیده بودم
خدایا من میخوام خمینی باشم 
جمران باشم همت باشم کاوه باشم
باکری باشم میخوام سعیدی باشم
سعیدی تنها در گوشه زندان 
با درد ها و شکنجه های هر روزه و وقتی دارن سرم رو می برن داد بزنم

تو قطره های خونم نگاه کنید هر قطره ایش داره فریاد می زنه
خدایا دوست دارم به خدا دوست دارم
خدا؟؟؟؟؟؟؟

هیچی !!!!!!!!!!!؟؟؟

همین !!!؟

 

۱۳۸٢/۱۱/٢۶ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ

 

**___________________________**

 

 

سلام . من اومدم . عین خوشحالا ! ابلهنیشخند

 

عیدتون مبارک . حرفی ندارم فعلا . فقط سه تا کار جدید بچه ها رو معرفی کنم

 

 و برم تا بعد :

 

خب باز توفیق شد فردا بریم با بچه ها سفر جنوب .

 

بذارید یه خاطره ناب اولش بگم ::

 

سال ۶۵ - جزیره مجنون . سنگر تخریب . لشگر ۵ نصر :

 

گروه خسته از کار دیشب در سنگر مشغول استراحتن . مجتبی مطیع - ۱۶ ساله اهل کاشمر - زیر پتو می گرید . داداش صیغه ای هم سن و سالش - مرتضی بهاری - دیشب تو خط شهید شد .

 

امشب بعد مدتها تنها غذا خورد ؛ تنها نماز خوند و تنها خوابید و بعد مدتها ک

 

سی برای نماز شب بیدارش نمی کنه . ناراحت

 

اونقدر گریه کرده بود که دیگه نفس کشیدنش با درد بود . چشماش میسوخت . درد همه سینه شو گرفته بود . گریهنفهمید کی خوابش برد ..............

 

ساعت ۲ نیمه شب با صدای فرمانده همه بیدار شدن . مجتبی بیدار بود و داشت نماز شب می خوند .

 

فرمانده افرادی رو که باید می رفتن اسم برد .

 

نام مجتبی نبود .

 

آرام اومد جلو و با صدایی مطمئن گفت : حاجی منم میام .

 

- نه نمیشه . تو روحیه ات خرابه .

 

- ببین یه چیزی بهت میگم تا فردا صبح به هیچکی نمی گی . ساکت

 

- چی ؟؟؟!!!؟ سوالتعجب

 

- من خوابیده بودم . مرتضی اومد بیدارم کرد . خودش بود . با همون دستای گرم و چشمای میشی قشنگ و مهربونش و با همون صورت نورانیش .

 

- تعجبجدی نمی گی ؟!

 

- امتحان کن . گفت امشب ساعت سه و بیست و هشت دقیقه میای پیش خودم !!!!؟

 

-----------------

 

ساعت سه و بیست و هفت دقیقه :

 

نگاه فرمانده فقط به مجتبی است .

 

خدایا خبری نیست . همه جا ساکت است . فکر کنم این بچه خیالاتی شده . برگشتیم می برمش اهواز . یه چن روزی باید بره مرخصی .

 

ساعت سه و بیست و هشت دقیقه :

 

صدای زوزه خمپاره .

 

نگاه خیره فرمانده به بدن بی جان مجتبی ثابت ماند . ناراحتمجتبی به مرتضی رسید .قلب

 

آیا کسی هست باور کند . تعجب

 

حیف که نمی شود عکساشونو بزنم . دو تا تیکه ماه . بعدا می زنم .

 

شهید مجتبی مطیع و شهید مرتضی بهاری

 

-----

 

بله . بریم سراغ اونایی که جاشون گذاشتیم . نه ببخشید جامون گذاشتن . میخوام بازم فرار کنم . فرار از بی وفائیها . فرار از اونایی که ازشون چشم یاری داشتم اما غلط بود آنچه می پنداشتمن . فرار از اونایی که هر چه کردند با من اونا کردند . فرار از دنیا پرستیها . شهوت رانی ها . مقام ها . فرار از دنیایی که دیگه حناش برام رنگی نداره . یه کم برم تو نسیم مسافرها مست بشم . بلکه فراموش کنم رخوت زمونه و کدورت زمانه را .

 

حلال کنید . ایشالله آخر هفته میام .

 

حالم به هم خورده از این یکتایی ام؛ آقا!

 

از این همه دیوار سرد.تنهایی ام.آقا!

 

یا نه. دلم اصلا هوای بچگی کرده

 

در حسرت یک گریه و لالایی ام. آقا!

 

برم یه سلامی هم إه آقا بدم . اونجا ها روم میشه یه کم باهاش خودمونی بشم :

 

آقا؛ سلام! کودکی ام را به من بده!

 

آن روح بادبادکی ام را به من بده!

 

آقا غبار خاطره ها بر سرم نشست

 

شعر نگاهتان هم در دفترم نشست!

 

آقا؛ سلام! گریه امانم نمی دهد

 

خون گریه های سرخ زبانم نمی دهد!

 

آقا نگاه کن به من: کودک بیچاره شما!

 

آقا؛ سلام! گشته ام آواره شما!

 

همین !!

 

۱۳۸٢/۱۱/٢٠ساعت ۴:٢۶ ‎ق.ظ

 

 

**_______________________**

 


همین!

 

۱۳۸٢/۱۱/۱۶ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ

 

**__________________________**

در حال و هوای تو !؟

 خوش آن وقتی که تا دریا بیایم      به همراه تو در رویا بیایم

                                       قرار ما که از یادت نرفته       که با تو آن سوی فردا بیایم؟ 

                                                                                                        عبد الرحیم سعیدی راد

آخرش این  - تو -  منو میکشه ! خدایا مردم از بس مخاطبم تو شد و نه خودم و نه کس دیگهنفهمید این دل بی صاب مونده دنبال کدوم تو می گرده !

میدونید . مردم همه یه تویی دارن که باهاش راز میگن و از همه بهش نزدیک ترن .

بیشتر هم براش می نویسن . میگن اونایی که خوب می نویسن و خوب درد دل می کنن اغلب

کسایی هستن که دستشون از عشق کوتاهه . وگرنه آدمی که معشوقشو میبینه مرض نداره بیاد تو وبلاگ حرف بزنه که !؟ نگران ابله

خب حالا تکلیف این  -  تو  -  داره مشخص میشه . مثلا ببین رحیم عزیز چی میگه :

با هر آهی که در انتظار دیدنت می کشم یک بید مجنون می روید. بیدی که به جای  هر برگ یک " دوستت دارم " بر آن می درخشد .

-----------------

یا خیلیای دیگه . جدی این جاها فقط بدرد سوته دلان تنها میخوره و بس .

وقتی از تو می نوسیم واژه هایم پرنده می شوند دفترم  به رقص می آید و آهسته آهسته از پلک هایم خورشید می ریزد!

اگر خودخواهی نبود برایت می نوشتم که خداوند تو را برای دل من آفریده است. برای لحظه های آسمانی من.... اما چقدر دور؟ ... چقدر فاصله؟ ناراحت انگار سهم من و تو از عشق همین انتظاری است که مثل یک سیب بین ما تقسیم شده است....

حالا یه چیز مهم . یه جور سر . ساکت اونایی که برای تو ها می نویسن معمولا جایی

 می نویسن که بدونن اون یارو توهه میاد میبینه . قلبساکتساکتچشمکچشمک

خب پس بذار یه کم بنویسم . آهای تو : چه طوری ؟ حالت خوبه ؟

میدونی یا نمیدونی که چقدر دوستت دارم ؟ نه نمی دونی . میدونم که نمیدونی .

وا ؟ با خودت میگی این یارو با کیه ! خب با توام دیگه قلب . آره بابا با تو . قسم بخورم ؟

خب نمیشه به خودت بگم که . مجبورم اینجا بگم . میدونی . من تو مسلمونا از همه

مسیحی ترم . چون منم و مریم (س) و سکوت .

و از همه یهودی تر . چون منم و موسای بدامان دیگری و سکوت .

و تو نمی دونی چقدر درده و چقدر .... ! بگذریم .

منم و زبان اشارات و کنایاتی که شاید روزگاری برای افشا جز قیامت نداشته باشه و خب

 امیدوارم اونجا تو دیگر برایم من باشی .

خواستم در بیابانها نامت را فریاد بزنم . نشد . می خواستم بر تخته دل با فشار تمام نامت را

حک کنم . نشد . ناراحت خواستم به کسی بگویم تا اندکی سبک شوم . نشد . ناراحت

خواستم بخودت بگویم !! خجالتخجالت

گفتم چی بگم که بفهمه و یه کمی هم قلبش برای من بتپه ؟ این اومد ( به من چه چشم)

 

 آخ دلـــــــم  !

---------------------------------

همین  !! ناراحت

این یه کامنتو باید زد همین جا : !!

نویسنده: سعیدی راد

یکشنبه، 5 بهمن 1382، ساعت 10:57

سید عزیزم سلام. من میدونم کی اینا رو میخونه... منظورم همون ؛تو؛ است.... اصلا وقتی از دل میگذرونی که به روی صفحه کاغذ بنویسی میخونه... یا شاید وقتی ته خودکار رو میذاری رو لبت و فکر میکنی که چی بهش بگی یا با چه زبونی بگی که بیشتر خوشش بیاد خودش میخونه!... اصلا بریم جلو تر من گاهی معتقدم که خودش میگه چی بنویس! ... اصلا جلو تر ... وای نه خطرناک شد. اصلا بی اصلا!... من مخلصتم. ندیده بگیر!

۱۳۸٢/۱۱/٧ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۳/۱٢ توسط سید محمد انجوی نژاد