بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد


یک سوال ؟

اگه ایشالله ماشالله ما رفتیم کربلا و قرار شد به امام حسین از قول شما یه چیزی بگیم

 

 


**_________________________**

----

اگه خدا بخواد ما هم رفتیم کربلا : فردا میریم

یا حسین قلب میگیم       می ریم کرب و بلا

راستشو بخواین کربلا همین امشب بود تو مجلس . خیلی خوب بود . قربون زائر و غیر زائر این بچه ها بشم که اند حالن . قلبنیشخندتشویق

نامردم اگه به خودم دعا کنم . فقط برای اینا و ملتمسین دعا . فقط . از خود راضی

اما راستشو بخواین فکر نمی کنم دلم برای اینترنت تنگ بشه . با اینکه خیلی وقته این مدت یعنی ۱۱ روز از اینترنت جدا نبودم . اما خب کربلا و دلتنگ شدن برای اینترنت یه چیز خیلی بعیدیه . حتی برای من قسی القلب . ناراحت

اما اگر چه دلم هوای مانیتور رو نمی کنه اما ادمای پشت مانیتور قلب رو نمی تونم از یاد ببرم . همه شما ها رو دوست دارم و جزو محالات بدونین که یادتون نباشم . محال . فهمیدین . محال . چی ؟محال

ایشالله اگه زنده برگشتم جهار شنبه شب ده دی ماه میام ببینم چه خبره . برای اینکه ببینم شما هم یاد ما بودین یا نه پیاماتونو می خونم . متفکر

راستی شنبه شب تو چت روم مسنجر از ساعت ۷ تا ۹ شب ارتباط مستقیم داریم با شماها . میتونید جزئیاتشو تو اخبار صفحه اول سایتمون ببینید .

http://www.rahpouyan.com/

نویسنده: shamim

شنبه، 29 آذر 1382، ساعت 20:4

سلام دارم مراسم وداعتون رو از پالتاک گوش میدم تعجب خوش به سعادتتون خوشا تشنگی خوشا شور خوشا عشق خوشا وصل خوشا علی خوشا حسین خوشا عباس بفدای مولای غریبمون.یامولا علی ادرکنا بظهورالحجة گریهگریه

این را هم زدم برای عبرت امثال خودم که میون این همه خوبا قلب من بد ناراحت رو صدا زدند و بدونم که من فقط نایب الزیاره اینا  قلب هستم .

دلم نمیاد خداحافظی کنم . گریه اما چاره چیه .

تا توفیق بعدی خداحافظ گریهگریه. خدا شاهده که این آیکون ها حقیقیه . دلم براتون تنگ میشه .

حلالمون کنید .

دوستون دارم . اینم معانقه آخرش :

قلبماچقلبماچ

 همیـــــــــــــــــــن !

 

**_________________________**

--------------------------------------------------------

دو روز به سفر کربلا :

 

نویسنده: 090

جمعه، 28 آذر 1382، ساعت 4:50

حالا که ایشالا شما عازمید و ما ماندنی - تو فکر بودم این ۱۰ روز چه جوری می گذره - گفتم درس می خونم - کتاب و مقاله و از این جور کارا...............ولی شب جمعه بعد از احیا یهو به کلم زد برم مشهد . راستی اگه رفتم اونجا شما چی می خواید از قولتون به آقا بگم /؟؟

زرنگه ها  از خود راضی اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند . گریه بهش بگو هر جا برم دلم برات تنگ میشه . آخه بسیار خوبان دیده ام  -  اما توچیز دیگری  قلبقلبماچ

اما از سفر کربلا . ظاهرا همه چیز مرتبه و داریم می ریم . اما هنوز باورم نمیشه . تا نرسم باورم نمیشه . نمیشه .

دل من گشته هوایی - مرغ دل دارد نوایی

میبینید چن روزه دیگه - من میشم کرب وبلایی

اما می ترسم . خیلی می ترسم . سبزنگران

می ترسم این رو هم آزمایش کنم و جواب نگیرم . گرچه جوابش همین لبیکه . اما من میخوام آدم شدنمو احساس کنم . ناراحت

می ترسم یک مویی از سر یکی ازین فرشته هایی قلب که می بریم کم بشه . گوش شیطون کر حدود ۶۰۰ نفرند و خیلی کار سخته . آخ

می ترسم اینا بیان و حتی یکیشون ناامید برگرده . ابرو

می ترسم برم سامرا اما آقامو نبینم . گریه

می ترسم بمیرم و به کربلا نرسم . ابله

می ترسم برم حرم عباس اما مردونگی و ادب نیاموزم .

می ترسم برم حرم حسین اما عاشق شهادت نباشم .

می ترسم برم حرم علی اما باز هم بر گردم و چون معاویه عصبانی زندگی کنم .

وای ی ی ی ی . من چقدر ترسو شده ام.

بچه برو کربلات و برگرد . ساکت

بتوچه چی میشه . توکلت کجا رفته ؟ ساکت

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم  

 حکم آنچه تو فرمایی شرط آنچه تو بنمایی

-------------

 

**________________________**

 

 

چهار روز به سفر کربلا :

نویسنده: زینب (عطر نماز)

سه شنبه، 25 آذر 1382، ساعت 2:18

یا حق... سلام... من همه حرفام رو توی دو سه بیت می گنجونم.... یا حسین جان! خسته ام از دوری و هجران تو/// عاشقی درمانده ام. افتاده ام بر خوان تو.... از دل زارم برون اید همی این درد و غم/// کی شود آید به سویم رحمتی از آن تو... گویدم برخیز از جا رفت دوران فراق/// رفت ان شبهای تار و خلوت سوزان تو... گویدم برخیز از جا یار می خواند تو را/// یار می گوید بیا امشب منم خواهان تو....... قسمت نشد توی این سفر با هم باشیم اما پیش برادر زینب شهید نماز یادی هم از زینب عطر نماز بکنید.... التماس دعا... یا علی

نویسنده: یه نسل سومی

چهارشنبه، 26 آذر 1382، ساعت 7:34

سلام سید جون ـ باید فکر کنم ـ ولی فعلا بگو : دلم گرفته ـ نمیخوام انشا بنویسم ولی : بگو ای کاش همیشه آدم مسافر باشه ـ ای کاش همیشه سیل بیاد و آدم بره امداد کنه ـ بگو ای‌کاش آدم همیشه بره بازدید از مناطق جنگی ـ بگو ای کاش آدم همیشه ـ دارم دیونه میشم ـ اصلا هیچی نگو ـ فقط بگو دلم گرفته همین

خب طپش دلها داره بیشتر میشه قلب. اما حقیقت اینه :

و قبره فی قلوب من والاه ........  قبرش در قلبی ست که دوستش دارد . قلبقلب

نکند ما اینقدر کوته فکر باشیم که حسین را در ضربات سینه یا نجواها و شعرها و حتی مسائل خرافی و وهم آلود وهن زده جستجو کنیم . عصبانی

حسین خیلی فراتر از زمان ها و مکان هاست . حسین هستی شیعه است .

حسین در میان اهل بیت هم سر است . لذا امام صادق فرمودند :

کلنا سفن النجات و سفینه الحسین اسرع

همه ما کشتی نجاتیم و کشتی حسین از همه سریع تر است .

و ما چقدر بچه و کوته فکریم . ما یعنی خیلیا . ببینید چه می کنند و عشق این معنای قشنگ را چه زشت جلوه میدنهد .

می رویم - ایشالله - تا ببینیم عشق چه می کند . تشویقلبخند

 

شش روز به سفر کربلا :

نویسنده: z

دوشنبه، 24 آذر 1382، ساعت 15:2

فقط بگید مددییییییییییییییییییییییییییی بگید خیلی هامون داریم توی سن۱۷-۱۸ سالگی له میشمیم و میمیریم اما میخواهیم زنده بمانیم بگیدما حوصله داریم جنبه هم نداریم اما شما ها که کرم دارید مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

 نویسنده: 043

سه شنبه، 25 آذر 1382، ساعت 0:14

سید بگو : دردم اینه یه یار دارم ... نمیدونم چه شکلیه !!!

----

خب این دو تا نظر فعلا برتره . تشویق وا قعا هم من نمی دونم ما که اعتقاد داریم بی صاحب و ارباب نیستیم چرا اینفدر سر گردون و حیرونیم . جدی هم اگه ما هیچی نداریم ناراحت آیا شما هم کرم ندارین ؟  تعجبسوال راست میگه همه داریم له میشیم .  نگران 

این یکی رو که حتما می گم .ببخشید بی ادبی می کنیما .

                         اما خب یه عمر برات نوکری کردم .  از خود راضیمژه

 

۱۳۸٢/٩/٢۴ساعت ۱:۳۴ ‎ق.ظ

----------

 

**_______________________**

 


سفر بخیر قناری :

 

گاهی برای رهایی ، سفر باید کرد. گاهی برای تنهایی ، در جمع باید بود.

گاهی برای عشق ، دوست فقط باید داشت. گاهی برای بودن ، باید رفت.

گاهی برای ماندن ، باید تحمل کرد.

عشق یعنی نرسیدن !؟ گاهی برای عاشق شدن ، باید فقط دوست داشت.

هیچ چیز نمی تواند مرا تفسیر کند ، خسته تر از همیشه فقط به گذشتن می اندیشم .

وقتی به رفتن می اندیشم ، ماندن برایم با ارزش می شود .

وقتی به رفتن می اندیشم ، ماندن برایم با ارزش می شود .

تو کجایی تا همه ی بودن و ماندن را در تو خلاصه کنم .

باید همیشه بودن را به همیشه ماندن ترجیح دهی .

زمانی که تو باشی من می روم

زمانی که من رفتم تو بمان تا نجوای دوست داشتن را نوشته هایم برایت هم صدایی کنند.

زمانی که من رفتم به بودنم در گذشته خوب بیاندیش.

زمان رفتنم اشک نریز که من نغمه ی خنده ی زیبای تو را می خواهم

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز حجازی عشقهای استعاری

غصه ها را به ترّحم روز و شب تکرار کردن

 خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد غمگین، پله های رو به پائین

خانه سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

  صندلیهای خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عاقبت پرونده ام را با نشان آرزوها

  باد خواهد بست روزی، باد خواهد بست آری

 روی میز خالی من، صفحهء باز حوادث

 در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری...

---------------------------------

((  به کجا چنین شتابان !؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا    هوس سفر نداری ز غبار این بیابان

سفرت بخیر اما    تو و دوستس خدا را    چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی     به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا  ))

همین !             وبلاگ آرشیو :

 

 

**_________________**

 

 

 

هفته بسیج آمد و رفت .

نمی دونم چه فرقی کردیم ؟ پیشرفت یا پسرفت ؟ بازهم تکیه بر آمارها یا دیدن واقعیتها ؟

صدای بسیج روزگاری صدای سخن عشق بود . آیا اکنون هم همانست ؟

صدای بسیج روزگاری از حنجره پر از مهر  چمران ها و کاوه ها و برونسی ها و همت ها و اسلام نسب ها و اعتمادی ها خارج میشد .

الان چه ؟ نمی دانم . تکرار ها باید تجربه ها را در پی داشته باشد .

دنیای سختی است . بسیجی این دنیای سخت باید تمام ابزارها را برای بسیجی ماندن و دفاع از حرمت بسیج داشته باشد .

ابزار علم . فن تبلیغ . معرفت . درک زمانه و نسل کنونی . عشق قلبی به خلائق . ارتباط عاشقانهبا خالق . قهر کنترل شده و به موقع . و خیلی چیزهای دیگر .

جدی هم سخته .

میشه یکی به من آمار بده چند تا بسیجی این طوری داریم .

آخه بسیج مدرسه عشق است .

این هم یه مناجات از شهید عشق : چمران :

((همه جا را سکوت فرا گرفته بود.حتی جنبده ای دیده نمی شد.نوای مرغان نیز خاموش شده بود.آنگاه نوبت من می رسید که با خدای بزرگ راز و نیاز کنم.مانند ابر بهاری اشک بریزم.ناله های سوزان از دل دردمند خود بر آورم.از گذشته های دردناک یاد کنم.از آینده های تیره و مبهم سخن بگویم.با  تمام قوا خدای بزرگ رابطلبم.قلبم را مخلصانه تسلیم او کنم:

خدایا از تو عذر می خواهم از اینکه بخود اجازه می دهم با تو  راز و نیاز کنم؛

عذر می خواهم که ادعاهای زیاد دارم،درمقابل تو اظهار وجود می کنم در حالیکه خوب می دانم وجود من زائیده اراه من نیست و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.

خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.

تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.

تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.

تو مرا محبت قرار دادی تا کسی نتواند خود را فریب دهد.

تو مرا قیاس سنجش قرار دادی تا مظهر ارزشهای خدایی باشم تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.

تو تار و پود مرا با غم و درد سرشتی،تو مرا به اتش عشق سوختی.

تو مرا در طوفان حوادث پرداختی و در کوره غم و درد گداختی.

تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در یویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.

خدایا تو به من پوچی لذات زود گذر را نمایاندی و ارزش شهادت را آموختی.))

((خدایا به من صبر در نومیدی،فداکاری در سکوت،عظمت بی نام،ایمان بی ریا،دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.))

((خوش دارم که در نیمه های شب،درسکوت مزموم آسمان و زمین به مناجات برخیزم.با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم.آرام آرام به عمق کهکشان صعود نمایم،محو عالم بی نهایت شوم ، از مرزهای عالم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدای یگانه چیزی را احساس نکنم.))

((ای خدای بزرگ تو را شکر می کنم که مرا بنده حق کردی،وسوسه مصلحت را از دلم پاک نمودی و در گرداب ناملایمات ومشکلات به راه راست هدایتم کردی و در این امتحان سخت مرا سربلند و روسفید کردی و از سنگلاخ سر در گم محاسبات مصلحت طلبی،نجاتم دادی و دلم را به نور ایمان روشن کردی و حیات و مماتم را با حق عجین نمودی؛زیرا ارزش من این بود در چنین شرایط سختی از حق دفاع کنم و همه وجود خود را در این راه فدا نمایم،چون اگر می خواستم بر مبنای تجارت و مصلحت عمل کنم با دیگران تفاوتی نداشتم.))

و این هم بمناسبت ۱۶ آذر از معلم عشق : شریعتی :

اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» که بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

 همین !        http://seyyedanjavi-2.persianblog.ir/

 

۱۳۸٢/٩/۱۶ساعت ٢:۱۵ ‎ق.ظ

 

**___________________________**

 


If you should die 
before me, ask if you 
  ؟!‌ could bring a 
friend

  اگر خواستی قبل از من بمیری بهم بگو که می خوای یه دوست رو هم همراه خودت ببری یا نه ؟!؟

دنیای بی در و پیکر ، دنیا و آدمهایش چه مهلکه و چه شهر پر آشوبه و بی قانونی! در عین حالی که داد سخن از قانون سر می دهیم خود مجری بی قانونی هستیم و در عین آنکه قضاوت به عدل می کنیم عین بی عدالتی رابه تجربه در می یابیم به کلمات صداقت را سلطان کردار خود می دانیم و به فعل عین کذب را می نمایانیم ، دنیای فانی ، دنیای وارونه ، دنیای دونی و ددی ، وحش بی انتها و ادعای اهل بی مدعی ، صورت آدمیزاده و سیرت ، حیف از حیوان اگر بگویم ! سیرت بی منظر و کریه ! ارزش علمدار و سپاه بی میمنه و بی میسره بی ارزش ! دنیای زر و زور و زن صورت پریوش ! عشق لا ابالی و ادعای صوفیا و عرفا و یا حق که بر لب جاری ! معکوس در معکوس ! هر دم بیل و بی مسلک و مرام ! مطابق فی الحال ! آفتاب پرستان دلگرم به فریب ! ریاکاران به امید کوری چشم بصیرت دیگری ! پروند ه ای بی مقدمه و اصل و امضا و هجو! در این آشفته بازار چه باید کرد ؟ نمی دانم ! با این اعتماد به لفظ و در عین بی اعتمادی چگونه باید زیست ؟ لبخند بی رنگ و روح و قهقهه هایی که از نه از سر شادیست ! درد از آنجا شروع می شود که بدانی و بفهمی که چه هستی و کجایی و چه می کنی ! آن وقت زجر زندگی گریبانت را خواهد گرفت چرا که بودن ، بی هدف بودن در این دنیای به ظاهر آراسته و در باطن ویرانه و خراب برایت دهشتناک و عذاب آور خواهد بود و جهنمی بی مزد برایت برپا خواهد شد.....  

 فعلا همین !

 

۱۳۸٢/٩/٧ساعت ۴:٠٠ ‎ق.ظ

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : سید محمد انجوی نژاد | نظرات ()