بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد


 

خواب شیرین !!!!

 

 

 

در زمانه ای که ،

هنوز که هنوزست کودکان هیروشیما ناقص الخلقه بدنیا می آیند ،  کودکان فلسطینی یک شب آرام برای خواب ، یعنی همانی که همه دارند ، ندارند ، در مقابل دوربین ها قلدر ها دستها را میشکنند و قلدر بزرگ اجازة هر شقاوتی را فقط به آنها میدهد ،

 


 

در زما نه ای که ،

عالم و آدم میدانند که حقوق بشر و سازمان ملل و این چرت و پرتا فقط ابزاریست برای بهتر پایمال کردن حقوق بشر توسط امریکا ،

در زما نه ای که ،

تمام تظلم طلبی همة جهانیان از اسرائیل با پر رویی تمام وتو میشود ،

آنی که برای گرفتن چایزة حقوق بشر از بزرگترین ظالم جهان ،‌ غرق در شادی و سرمست از خاطرة‌ کف زدنهای عده ای بخواب زده ، امشب در بسترش با لبخندی شیرین بخواب می رود ، آری همو را باید فقط یک کلام گفت :

آرام بخواب شیرین من و خواب شیرین ببین . آه که چه خواب شیرینیست .

و ۳۰ سال دیگر ( آنهم حد اکثر) :

هیچکدام از ما و شما و آنها نیستیم تا خواب شیرین ببینیم .

راستی ؟

آیا اونوقتا هم کسی خواب شیرین می بیند ؟

و آخرین خبر اینست :

امریکا اجازة حمل کلاهک های هسته ای را به زیر دریائیهای اسرائیل صادر کرد !!

                            همین !

 

۱۳۸٢/٧/٢۶ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ

 

**______________________**

 


باز هم شعر و دل و حرف ؟ بهترین زبان


برای اونی که رهام کرده و اونایی که رهام میکنن . دنیای جا ماندن هام تمومی نداره :

ای نازنین تر از افسانه های ناگفته ,ای همیشه بودن, وقتی که نیستی لحظه لحظه عمرم را اینجا به یادت پونه میکارم و تنهاییم را با خاطره با تو بودن سر میکنم.وقتی باران مهربانیت عزم باریدن میکند, بر کویر احساسم نرم و آهسته ببار که من به تمنای بارش نگاه تو سالهاست بر جاده ای تنها ایستاده ام.

از وقتی رفتی بارها بی صدا گریستم و تو را بهانه کردم و فریاد سکوت سر داده ام.اما تو دیگر نیامدی حتی در شبهای تاریک و تنهاییم.ولی چشمانت هنوز مال من است و نگاهت آشناترین نگاه...

ای زیباترین رویای من...شبی بیا و سری به من بزن.

 

-----

 

 و برای با وفاهایی که منو تو دنیای فریب ها و مهر های موقتی تنهای تنها گذاشتند  :

خواستم برای از دست دادنش گریه کنم

ولی تمام اشکهایم را برای بدست آوردنش

   ریخته بودم  !!

   و رفت ....

وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق پروازو نداشت 
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارو میدادن عشق آوازو نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت 
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت 
شوق پرواز توی ابرا توی جنگلای دور 
دیگه رفته از خیال آن پرنده صبور      اما لحظه ای رسید 
لحظه ی پریدن و رها شدن    میون بیم و امید 
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست 
نقش آسمون صاف    میون چشاش نشست 
مرغ خسته پرکشیدو افق روشنو دید 
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید 
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت 
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت 
رفــــــــــت

 

رسم زندگی همین رفتن هاست .

رسم زندگی این است     یک روز کسی را دوست داری 
و روز بعد تنهایی      به همین سادگی !      
او رفته است 
و همه چیز تمام شده است 
مثل یک مهمانی که به آخر میرسد
و تو به حال خود رها میشوی
چرا غمگینی ؟    این رسم زندگی است 
تو نمیتوانی آن را تغییر دهی . .

 

---

 

برای اونایی که میان دل میگیرند و بعد رهایم  می کنند . بی مراما ! :

 

شما که ذره ذره در دلم نشسته اید!

شما که مهرتان به جای دل ، به روی لب و زبانتان لانه کرده است

شما که شانه های کوچکم توان جنبشی به زیر بار محنت و دریغتان نداشت

مرا چه زود ، به دره دریغ و آهتان کشانده اید

مرا چه زود ، به دور پیله ای ز رنج و دردها نشانده اید

شما که جرعه جرعه زهر را به کام من فشانده اید!

شبی که آه من به آسمان رسد ، به قلب پاره پاره ام، چه پاسخی جواب می کنید؟

 

----

 

و در آخر با شریعتی آرام می گیرم . آره تموم میشه . بهمین زودیا ایشالله ‌:

 

و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید 
بعداز این جز سکوت سخنی نخواهم گفت 
و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید
بعد از این جز سطر سپید نخواهم نوشت 
و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
بعد از این مرا کمتر خواهید دید...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت   ولی بسیار مشتاقم 
که از خاک گلویم سوتکی سازد   گلویم سوتکی باشد 
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش   و او   یکریز و پی در پی 
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 
بدین سان بشکند در من       سکوت مرگبارم را…

شاید که مرگ آواز خوش زندگی باشد و شاید که سکوت پر عظمت اعتراضی باشد. اعتراضی به من و یا تو...آری اینچنین است ای برادر...

 حالا فهمیدین ؟ حق با منه ؟

   کسی میتونه کمک کنه !!!؟ نه !

همین !

 

۱۳۸٢/٧/۱٧ساعت ٢:۵۵ ‎ق.ظ

 

**______________________________**


هفتة دفاع مقدس شد

 

باز بوی باورم خاکستریست     صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم    هر چه می گفتند باور داشتم

تیر ها زهر هلاهل خورده اند   عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضاست       آهن تفتیدة مولا کجاست ؟

نه فقط حرفی از آهن مانده ست      شمع بیت المال روشن مانده ست

دستها را باز در شبهای سرد      ها کنید ای کودکان دوره گرد ناراحت
مژدگانی ای خیابان خواب ها       گریهمی رسد ته ماندة بشقابها

در صفوف ایستاده در نماز          ابن ملجم ها فراوانند باز !؟

سر به لاک خویش بردید ای دریغ          نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیم             در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند       نکته ها را مو بمو دیوارهاتشویق

با خودم گفتم تو عاشق نیستی          آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست        عاشق مولا شدن کار تو نیست !!؟

**______________________________**

 

 

...:: وچه کسی می‌داند که جنگ چیست؟ ::...

بسمه تعالی

31شهریور فرا رسید، سالروز شروع جنگ تحمیلی عراق در برابر ایران.البته همه می‌دانند که این جنگ در همه ابعاد، با تمام دیگر جنگها تفاوت داشت. جنگ حق در برابر باطل، جنگ ظالم در برابر مظلوم، جنگ هابیلیان و قابیلیان، جنگ ایمان و کفر، جنگ مردانگی در برابر زبونی، جنگ بین آزادگی و سرسپردگی، جنگ بین عزت و ذلت و جنگ...

متن زیر از نوشته‌های شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی می‌باشد که در ذیل خدمتتان ارائه می‌شود.

و چه کسی می‌داند که جنگ چیست؟

چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟

چه کسی می‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند؟

کیست که بداند جنگ یعنی سوختن، ویران شدن، آرامش مادری که فرزندش را همین الان با لای لای گرمش در آغوش خود خوابانیده؛ نوری، صدایی، ریزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده مادر؟

کیست که بداند جنگ یعنی ستم، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن جامه‌ای و سیاه شدن جامه‌ای دیگر، یعنی گریز به هرجا، هرجا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟

جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟ به کدام گوشه تهران نشسته‌ای؟

کدام دختر دانشجویی که حوصله ندارد عکسهای جنگ را ببیند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهای ناز، آن اسوه‌های عفاف که هرکدام در پس رنجهای بیکران صحرانشینی و بیابانگردی، آرزوهای سالهای بعد را در دل می‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد، که بی‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟  چه کسی در آن کشته شد و در آن دفن گردید؟

چگونه بفهمد تانکها هویزه را با 120 اسوه، از بهترین خوبان له کردند و اصلاً چه می‌دانی که تانک چیست و چگونه سری زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟

آیا می‌توانید این مسئله را حل کنید؛ گلوله‌ای از دوشیکا با سرعت اولیه خود از فاصله 100 متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، معلوم نمایید:- سر کجا افتاده است؟  - کدام زن صیحه می‌کشد؟  - کدام پیراهن سیاه می‌شود؟

- کدام خواهر بی برادر می‌شود؟  - آسمان کدام شهر سرخ می‌شود؟

- کدام گریبان پاره می‌شود؟  - کدام چهره چنگ می‌خورد؟- کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک می‌ریزد؟

یا این مسئله را که هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت می‌کند مورد اصابت موشک قرار می‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنیم، معلوم کنید:

- کدام تن می‌سوزد؟  - کدام سر می‌پرد؟  - چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

- چگونه باید آنها را غسل داد؟ - چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

- چگونه در تهران بمانیم و تنها، درس بخوانیم؟

- چگونه می‌توانی درها را بر روی خودت ببندی و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کنی؟

- کدام مسئله را حل می‌کنی؟  - برای کدام امتحان، درس می‌خوانی؟

- به چه امیدی نفس می‌کشی؟  - کیف و کلاسور را از چه پر می‌کنی؟

از خیال.      از کتاب.     از لقب شامخ دکتر.

یا از آدامسی که مادرت هرروز صبح در کیفت می‌گذارد.

- کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟

در رسیدن اتوبوس.   دیر رسیدن سر کلاس.     نمره A گرفتن.

- دلت را به چه چیز بسته‌ای؟  به مدرک.   به ماشین.

به قبول شدن در دوره فوق دکترا.

آری پسرک دانشجو!    به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده است.

جوانی به خاک افتاده و خون شکفته.    آری دخترک دانشجو!

به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.

در کردستان حلقوم کسانی را پاره کردند تا کدهای بی‌سیم را بیابند.

به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله زمانی انتشار نوری، محله‌ای نابود شود و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و دیگر بازنگشت و همکارانش او را روی دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه کردند.

به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند.

هیچ می‌دانستی؟  حتماً نه!

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورند به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟

و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین کودک رفتی تا سیرابش کنی،اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، حرمله مباش که خدا هدیه حسین(علیه السلام) را پذیرفت.

خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد و نمی‌دانم که این خون، خون خدا، با حرمله چه می‌کند؟!

 والسلام

«برای شادی روح این شهید بزرگوار صلواتی بفرستید»

--------

...:: نوشته‌ای از شهید علم الهدی ::...

 من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان.


 امشب پاس دارم ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏کرد و مى‏گریست. در همین تاریکى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.


   این خانه کوچک است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است.

  خدایا این خانه‏کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام. حال مى‏فهمم که على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمى‏گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت

 امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

  آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.

 در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فکر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید که در یک تکرار به سر مى‏برم. یکنواختى و عادت را احساس مى‏کنم.

 امّا زندگى در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکى است در زمین خدا، در متن پاکى نمى‏تواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.

 روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و....آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه‏ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:


   " مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ ..."  
   همین !

 

۱۳۸٢/٧/۶ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : سید محمد انجوی نژاد | نظرات ()