بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد

بابا ؟؟؟؟؟؟‌- بابا زادگان !؟

 


 

بابا ؟؟؟!!!؟؟

از زبان یک فرزند شهید :

نا مه ای رو مینویسم - روی بال قاصدکها

شاید اونجا روی ابرا - برسه بدست بابا

می نویسم که تن من - بعد رفتنت تکیده

هر چی اشک بوده تو چشمام - روی عکس تو چکیده

نازنین بابای خوبم - اونجا حالتون که بد نیست ؟

غصه با اونهمه سایه - خونه تون رو که بلد نیست ؟

باباجون تو آسمونا - آدماش چه جوری هستن ؟

راسته که بی غم و غصه - رو ستاره ها نشستن ؟

مادر اینجا لب ایوون - با غم و غصه نشسته

کاشکی بودی و میدیدی - که چقدر دلش شکسته

یه سلام خالصانه - بچه ها واسه تو دارن

چن تا بوسه هم گذاشتن - که برات هدیه بیارن

نازنین بابای خوبم - دل من واست هلاکه

کاش ببینمت دوباره - حیف که خونت زیر خاکه

تو جواب نامه بنویس - که یه شب میای به خوابم

یا که تا روز قیامت - واسه دیدنت بخوابم

روزگارتون چه جوره - اونجا هم دلواپسی هست ؟

واسه پاک کردن اشکات - توی آسمون کسی هست ؟

اگه نیست که من بمیرم - تب دستاتو بگیرم

همدم خستگیات شم - بگم از زندگی سیرم

یه سبد بغض غریبی - گوشه نامه گذاشتم

هدیه منم همینه - چیزی جز گریه نداشتم

می شینم شاید یه روزی - برسه جواب نامت

واسه من فرقی نداره - حالا باشه یا قیامت

بابا زادگان !؟

اسم فامیلش بابا زادگان بود . بچه ها صداش می زدن  : با با . دیگر حوصله زادگانش رو نداشتن !!

گاهی هم صداش می زدن بابا و و قتی برمی گشت می گفتن : قربان نعش بی سرت ! نیشخند

می خندید و سری تکان می داد . ناراحت   

                                   -----------

با بی سیم چی اش دو تایی آمده بودند بیرون پتو ها را بتکانند و گرد و خاکی بلند شده بود که چشم چشم را نمی دید . صدایی مهیب آمد و گرد و خاکی تازه . موج انفجار دوتایی را پرت کرد دم در سنگر .

هر دو شهید شده بودن و سر بی سیم چی روی شانه بابا بود درست مثل  پسری خسته روی که روی شونة بابا آروم میگیره و می خوابه  . و اما بابا :

بابا هم سر نداشت . بابا قربان نعش بی سرت !  تشویق گریه

                                                     -------------------------

         آقای شهردار !

پیر زن همانطور که با دستش به آن تیرک چوبی شکسته تکیه داده بود، یک ریز ناله و نفرین می‌کرد. حق داشت، سیل تمام خانه و زندگی‌اش را بهم ریخته بود.

مرد جوان از کار ایستاد، با پشت دست راستش عرق از پیشانی گرفت. از روی رضایت لبخندی بر لبانش نقش بست: 
» خب اینم از این. دیگه تمام شد مادر جان! اگه اجازه بدین ما دیگه مرخص بشیم و برسیم به بقیة خونه‌ها «

پاچه‌های شلوارش را که تا زانو بالا زده بود، محکم کرد و بیلش را برداشت که برود. از پشت سر، صدای پیرزن را شنید:

» خدا خیرت بده جوون، پیرشی الهی.کاشکی این آقای شهردار هم یه جو غیرت تو رو داشت. خدا از سر تقصیر‌اتشون بگذرد که اصلاً به فکر مردم نیستن و فقط دنبال خوشی خودشونن...«

مرد جوان ایستاد. سرش را پائین انداخت و با خجالت، آرام گفت: 
» حلالمون کنین مادر« و رفت. قبل از آنکه پیرزن اشکهایش را ببیند.

خبر خیلی زود در شهر پیچید. پیرزن هم از طریق تلویزیون با خبر شد:

» مهدی باکری، شهردار ارومیه، صبح دیروز در جبهه‌های حق علیه باطل بدست مزدوران بعثی به شهادت رسید.«

چقدر چهرة آقای شهردار برای پیرزن آشنا بود!

بازم  ----------------   همین !!

 

۱۳۸٢/۶/۳٠ساعت ٢:۵٠ ‎ق.ظ

 

**_______________________**

 

به جای سلام گفت سام. با یک متر و هشتاد و پنج سانت قد ایستاد در آستانه ی در. اصلاً هیچ ربطی به «میثمی»‌که من می شناختم نداشت. حتی رنگ پوستش هم تیره و تار شده بود. از موهای چون شبقش روغن می چکید. عینک آفتابی اش طرح آیرودینامیک داشت. هر چه بیشتر دقت کردم تا از پشت شیشه ی سیاه عینکش چشمان آشنا ببینم بیشتر خودم را دیدم. پیراهن مشکی تنگ با یقه های رو به هوا ایستاده به تن کرده بود و شلواری به پا داشت،‌ به شدت رنگ و رو رفته که لااقل هشت سایز براش بزرگتر بود. کفش هایش مثل قایق موتوری بودند و …

تعارفش کردم که بنشیند. گفتم چای میل داری؟ گفت آمپر بالاست چای حال نمی ده …گفتم میوه می خوری؟ گفت مرسی،‌ویتامین c خونم بالاس،‌ اگه اشکالات نداره سیگار دود کنم؟ گفتم نه اشکالی نداره. راحت باش. یک نخ سیگار پایه بلند از جیب پیراهنش درآورد و با فندک زیپو آن را آتش زد. همان دود اول به سرفه اش انداخت. … معلوم بود تازه کار است. بیشترین چیزی که در ظاهر میثم نوزده ساله اذیتم می کرد، شکل و فرم ریش نورسته اش بود. به اندازه ی یک استکان کمر باریک زیر چانه اش ریش گذاشته بود و … میثم آنروز آمده بود تا برای پدرش که از دوستان قدیمی ام بود، کتابی به امانت بگیرد. من و پدر میثم و داود عموی میثم دوست و بچه محل قدیمی بودیم. دست خودم نبود، اما بی جهت ظاهر میثم مرا عصبانی می کرد….

زود امانتی را به او دادم و راهی اش کردم که برود. بعد خودم غرق خاطرات دور دست شدم، روزهایی که من و داود و پدر میثم داشتیم دوران کودکی مان را پشت سر می گذاشتیم و وارد مرحله ای می شدیم که «جوانی» نام داشت، پدرم غالباً‌ جوانی را با جاهلی توأمان بکار می برد و این ما را عصبانی می کرد. به محض اینکه به عالم جوانی راه پیدا کردیم، دیگر هیچکداممان سرمان را با نمره ی چهار نزدیم و با پیژامه هم تا سر کوچه نرفتیم، در آرایش مو، در نوع لباس پوشیدن،‌ در کفش و جوراب و حرف زدن از آقای نادری تقلید می کردیم که به مد آنروز «هیپی» بود. داود از ما هم گوی سبقت را ربوده بود. شلوار جین نو را می برد حمام، سر زانوهایش را سنگ پا می کشید که رنگ و رو رفته شود… اسطوره های ما ستارگان سینما بودند و عالم ما همان بود که پدرم می گفت جوانی و جاهلی.

کم کم حال ما عوض شد، کتابهایی خواندیم که نباید می خواندیم، شلوارهای جین جایش را به شلوارهای سربازی وصله دار دادند و اسطوره ی ما سیدی شد که نه دیده بودیمش و نه چیزهای زیادی از او خوانده بودیم. تصویری که از او داشتیم مثل ارواح قدسی، مبهم و رازآمیز بود. فقط می دانستیم که دوستش داریم و اگر اراده کند حاضریم برایش بمیریم. حالا دیگر وقتی برای گپ زدن با آقا نادر را نداشتیم. واژگانی به ادبیات ما راه پیدا کرده بود که حتی برای پدرم هم ناشناخته بود. پدرم همچنان ما را جوان و جاهل خطاب می کرد، اما من می فهمیدم که ته دلش از چیزی که جریان دارد راضی است. من و پدر میثم و داود، شیشه های همان سینمایی را می شکستیم که بارها در صف خرید بلیطش ایستاده بودیم. همان مغازه هایی را به آتش می کشیدیم که برای رفتن به آنها همواره دست و دلمان می لرزید. همین ایام بود… یادش بخیر. دو ماه بعد از جنگ داود در محاصره ی بستان شهید شد و سه سال بعد پدر میثم رفت روی مین و پای راستش را تا بالای زانو از دست داد و من هم…

ما وقتی جوان بودیم طوری لباس می پوشیدیم، طوری حرف می زدیم که جز خودمان بقیه را عصبانی می کرد. اما مهر سید که به دلمان افتاد، چنانکه غبار از آینه برگیرند… بگذار یک جور دیگر بگویم. دارم تمرین می کم که ظاهر میثم مرا عصبانی نکند. حقیقت این است که من دلیلی برای عصبانی شدن ندارم. می دانم و بارها و بارها تجربه کردم و آموخته ام که ظواهر هیچ دلالتی بر بواطن ندارند. ما سالهاست که بر مبنای ظاهر قضاوت می کنیم. به تعبیر یوسفعلی میرشکاک به مذهب ظاهر گرفتار آمده ایم، برای همین هر چه بیشتر دست و پا می زنیم، بیشتر ظواهر آزار دهنده سر راهمان سبز می شود. جوانها که البته نه کاری به خاطرات من دارند و نه کاری به ظاهر گرایی شما. دارند کار خودشان را می کنند. اما فکر می کنم من و شما وقتش رسیده است که از دیدن ریشهای تنک، موهای چرب، شلوارهای رنگ و رو رفته و… عصبانی نشویم، یا لااقل خودمان را کنترل کنیم.

مجتبی میراحسان

 

**________________________**

دلم درد می خواهد !!؟

 در دل درد و رنج، خوشی و لذت نهفته‌است و آنان که از بدو خلقت در دریای ناز و نعمت غریق‌اند. عاقبتی شوم چون صدف‌های به ساحل رسیده را دارند که باید در وادگی بیگانگی پایمال شوند

و به نابودی گرایند.. اما حقیقت مطلق از تالم هویداست، چنان‌که متنعم سراب می‌بیند و متالم آب.

تهیدستی را دیدم که از هستی دنیا بوریایی بیش نداشت، در دل صحرای سوزان عرق شرف می‌ریخت

و با دست‌های سوخته‌اش بذر امید می‌کاشت. شبانگاه به کلبه‌ی حقیرانه‌اش می‌رفت و نان جوینی را

با کوزه‌ای آب چاشت می کرد، و عاقبت سر بر تکه سنگی می‌نهاد و آرام و بی‌خیال می‌غنود. و سحرگاه هنگامی که نور امید از روزنه‌ی باریک کلبه‌اش روی چهره‌اش می‌تابید بر می‌خاست و به صحرای سوزان روی می‌آورد و همچنمان زندگی آمیخته با رنج را از سر می‌گرفت .

روزی که از زحمت طاقت فرسای او به تنگ آمده بودم به سراغش رفتم و از او پرسیدم؟

ای برزگر رنجدیده آیا به جز تلخی روزگار طعمی چشیده‌ای که تنوعی در سر شدن عمرت مشهود افتد؟

در جواب حکیمانه‌ای مرا به حیرت واداشت؛ او گفت: همین بس که از نانی که دست پرورده‌ی خودم است سیر می‌شوم و این منتهای لذت و خوشی زندگی من است ، زیرا کسی که از دسترنج من استفاده می‌برد، لذتی که من درک می‌کنم او نخواهد کرد؟...

با خوداندیشیدم که مفهوم سعادت در تالم است. آن‌کس که روزگار را بسان شب تار سر می‌کند و در طریق پر پیچ و خمش جز سیاهی و تیرگی نمی‌بیند، عاقبت به روزنه امید خواهد رسید. زیرا کسی که در دل ثروت نمو میکند و از مادر لذت زاییده می‌شود و از پستان ناز و نعمت شیر می‌نوشد تاب تیرگی و نگون بختی را کی تواند داشت؟

زندگی پرنشیب و فرازاست و زندگانی روزی به کام این و زمانی به کام آن میگردد. پس زهی سعادت فردی که آغازش ناکامی و انجامش نیکبختی است و هیهات به روز کسی که از فرط لذت و یکنواخت بودن زندگیش سودی جز به ثمر رسیدن هوسها نمی‌بیند. و نیز روزگاری فرا می‌رسد که شعله‌های هوس فرو می‌نشیند و دیگرامیدی نیست که خوشی به ثمر برسد،...زیرا کسی که هرگز دردی را احساس نکرده است، لذت و خوشی را نیز درک نخواهد کرد

همین !! - منقول در ۱۶/۵/۸۲ - شیراز

 چهارشنبه، 15 مرداد، 1382

ساعات کوچک خانم دوروتی پارکر

 آواز کوچکم دیگر باز نمی گردد و اینک منم و شب ها

تا سرم را بر زمین گذارم و سیاه را تماشا کنم

و خاکستری پایان ناپذیر را انتظار کشم.

*

چه غم فزا و چه بی شتاب شبان زمستان چه غم فزاست آواز بی صدا

چه غم فزاست درازکشیدن و دانستن که صبح دیگری خواهد آمد .

 The Small Hours Dorothy Parker

 No more my little song comes back;

And now of nights I lay

My head on down, to watch the black

And wait the unfailing gray.

 Oh, sad are winter nights, and slow;

And sad's a song that's dumb;

And sad it is to lie and know

Another dawn will come.

۰۰همین ! 

 

**_______________________**

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»                       همین !!

 

 

**__________________________**

 

  

 

۱۳۸٢/۶/٢٧ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ

 

**___________________________**

 

خدا رو شکر امسال هم زنده بودیم برا اعتکاف .

توجـــه : مراسم هر روز به همین قسمت اضافه میشود .

چون برو بچه ها تشکیلات کامپیوتر رو میارن مسجد برای پخش آن لاین مراسم ؛ و میشه با اینتر نت تماس داشت منهم سعی  می کنم هر روز از آنچه می گذره بنویسم و تو همین قسمت ادیت کنم . شماهایی که نیستید هم نظراتتونو بدید .

سه  شنبه ۱۸ / ۶ / ۸۲ : بچه های کادر از یکشنبه ریختند تو مسجد . الان ساعت ۱۰ صبحه و خواهرا دارن تزئیناتو می زنن . برادرا هم کار های سنگینتر رو بعهده دارن . ریز کار ها رو و اتفاقات امروز رو امشب می نویسم . فعلا یا علی .

 

**________________________**

 

سه شنبه ۱۸ / ۶ / ۸۲  - ساعت ۱۹  : ولوله ای در دربهای ورودی مسجد برپاست . در ورود به راهرویی می رسی که بالای آن قرانی در روی یک چفیه قرار داده شده . دو طرف گل آیزان است . همه با چنان شور و شوقی وارد مسجد میشوند که گویی عروسی دارند . آری مهمانی یار شوق دارد . در چهره ها شادی موج می زند . بچه ها با دیدن همدیگر آغوش باز می کنند و هم را می بوسند . آدم یاد لحظاتی می افتد که بچه های جبهه از شهرستان به منطقه می رسیدند . بچه های انتظامات و تدارکات و ... با جدیت مشغولند . کار تبلیغاتیها عقب افتاده و در صدد جبران این عقب افتادگی هستند .

 

**_________________________**

 

سه شنبه ۱۸ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۲۲ : جمعیت از تعداد مفروض بالا زده . ۷۰۰۰ نفر آمار الان است و همه جوان ! تخمین زده میشود تا ساعات دیگر به جمعیت افزوده شود . بچه های آشپزخانه بسرعت در حال تدارک این جمعیت اضافی برای سحری هستند . خستگی در چهرهایشان موج می زند اما عشق می کنند . راست می گویند کار برای خدا خستگی ندارد .  قلبخجالت

 

**___________________________**

 

سه شنبه ۱۸ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۲۴  : جلسه توجیهی انجام شد و مسائل فقهی اعتکاف گفته شد . برنامه ها اعلام گردید .

غیر از برنامه های رسمی که در جای خودش می گوئیم واحد های مختلف کانون کارهای متفرقه خود را انجام می دهند . تدارکات پذیرایی با شیر و چای و بیسکوئیت را شروع کرده . تبلیغات فضا را به سمت معنویت سوق میدهد . بچه ها ساکت و در خودند . واحد شهدا طرح ختم قران در روز را با ثبت نام آغاز کرده است . کتابخانه از واحد تبلیغات کار می کند . نمایشگاه شهدا و ... که بعد می گویم .

 

**____________________**

 

چهار شنبه ۱۹ / ۶ / ۸۲ - ساعت۳۰ / ۱ بامداد : مراسم  زیارت آل یاسین شروع شد . از همون اول معلومه بچه ها اومدن پاک بشن . شروع نشده صدای نا له ها بالا گرفت . خیلی چسبید .

با اینکه میدونی       شده رویم سیاه     بازم راهم دادی       میون عاشقا    الهی العفو ....   گریه

بعد از مراسم تا سرو سحری صفوف نماز شب این جوونا دیدنی است . خدایا اینا کین ؟ تو این دور و زمونه و این کارا ؟؟!!؟  قلب

ای وای باز دلم رفت یه جای دیگه . واستادم یه گوشه ای نگاه می کنم . گویا دوباره شیبانی و عامری و سیفی و مشتاقیان و رنجبر و کرابی و تشکری و ... زنده شدن !

یه روزی تو دل خدا بود      جای من بین خوبا بود     جبهه ها چه با صفا بود   عقب افتادم می دونی    تو خدای مهربونی  گریه

گرمی اشکی رو که بی اراده جاری شده حس می کنم .

خدایا ........!!؟

چون جمعیت زیاد تر از حد متوقع بود نگران پذیرایی هستم . اما غذا به همه رسید . برکته دیگه . ولی به برخی چایی نرسید . هیچی هم نگفتن . اگه هیچی نمی رسید هم هیچی نمی گفتن . خب اینا وارثان عاشورای ایرانن دیگه .

خدایا منو قربونی اینا کن . الهی آمین . ناراحتقلب

 

**___________________________**

 

 چهار شنبه ۱۹ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۳۰ / ۱۳  : بعد از نماز باشکوه ظهر و عصر حاج آقا شریفانی نماینده ولی فقیه در دانشگاه شیراز سخنرانی کردند . بحث پیرامون صدق بود . خوب و عالی بود . چسبید .

چهارشنبه ۱۹ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۳۰ / ۱۸  : نماز جماعت قضا برگزار شد و به تعداد  ۶۸ رکعت و همه شرکت کردند و بعد هم قران تلاوت شد تا اذان . بعد هم افطاری . دست بچه های زحمتکش تدارکات درد نکنه . سوپ خوشمزه و کتلت . زدن ۱۴۰۰۰ کتلت کار ساده ای نیست .  قلب

 

**_________________________**

 

چهارشنبه ۱۹ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۴۵ / ۲۱ : مراسم شروع شد . سخنرانی با عنوان همراهی با نسل شهادت .

از فاصله دو نسل امروز و دلایل و گلایه هایی . در آخر هم یک شعر طویل . قسمتهائیش اینه :

سلام تهران , آری چه خواب سنگینی !     چه ساکتی چه خموشی مگر نمی بینی ؟

سلام أی همه جا ما نده های قا فله ها     سلام نسل چک و سفته و معامله ها !

چقدر هادی دردم چه خسته ام سردم     تکم غریب و غریقم , شکسته ام زردم

سلام تهران تهران , سلام تهرا نم     منم بسیجی دیروز این دبستا نم

من از خدا و شهید و کما نچه می آیم     از استوای شلوغ شلمچه می آیم

بگو چگونه گرفتار این خطا شده ایم ؟    میان سیل سیاست چنین دو تا شده ایم !!

چه ساده شوق شها دت به غصه ها برگشت    چه ساده کا وه دوباره به قصه ها برگشت !

هلا شما که به امروز خویش زنجیرید    چرا سراغی از آن روزها نمی گیرید ؟

درین کشاکش بی همتی و بی دینی      حلال کن حلالم شهید آوینی

رها شدم چه به یاوه میان این برزن     میان این همه مکرو میان این همه زن !

منم بسیجی دیروز و اینک اما دیر     منم جوانی جبهه و اینک اما پیر

 

چقدر گریه کهنه به دادم آمده است    چه خاطرات عجیبی بیا دم آمده است

چقدر خا تمه ام من چقدر محتضرم    چقدر گریه ام امشب چقدر مختصرم !!!؟؟!

بعد نوای گرم و سوزناک حاج مهدی سلحشور و روضه زینب )س( و سینه زنی . هوای گرم مجلس فقط مال دما نبود . آخه میدونین عشق هم حرارت داره ؟؟!؟

 

**____________________**

 

پنجشنبه ۲۰ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۳۶ / ۱ بامداد :

مناجات مسجد کوفه و اشکی که به یمن اعتکاف چه راحت سرازیر میشود . جدی جای همه خالیست . همه جهانیان . ببینن خدا چه باحاله !

مرغ دلم پر می زنه            مثه پرنده تو قفس             چاره درد دل من         هق هقه و نفس نفس

می خوام مثه دیوونه ها     سر به بیابون بذارم           داد بزنم به آسمون         خدا خدا دوست دارم  گریه

و بعد هم نماز شب و سحری که استامبولیه .

خیلی می چسبه هم مادیاتش و هم معنویاتش . آخه برا لذت بردن  باید سبکبار بود تا بشه سبکبال شد و همه اینجا سبکبارن .

وای ی ی ی ی ی جای همه آدما خالیه !!؟  ناراحت 

  خدایا داره تموم میشه چرا من قربونی اینا نمی کنی ؟!؟ ناراحتقلب

 

**__________________**

پنجشنبه  ۲۰ / ۶ / ۸۲  -  ساعت  ۱۷  : مراسم قرانی و ... تا مغرب برگزار شد :

محفل انس با قرآن با حضور قاریان ممتاز و بین الملل در صحن مسجد و در جمع هفت هزار معتکف کانون برگزار شد .

واحد شهدا اعلام کرد که تا کنون  نزدیک به 800 نفر در بخش برادران وخواهران موفق شدند در ختم قران شرکت کرده و تا هم اکنون 24 بار قرآن را ختم کنند.

واحد امداد  کمیته امداد هلال احمر کانون اعلام کرد که تا هم اکنون هیچ مورد حاد خطرناکی در بین معتکفین مشاهده نشده. قابل ذکر است که یک تیم پزشکی در بخش خواهران و برادران آماده رسیدگی های  اولیه به موارد احتمالی بوده است.

کتابخانه امانی  قسمت کتابخانه امانی واحد شهدای کانون در مدت سه روز اعتکاف کتابهایی که شامل زندگینامه شهدا وصیت نامه شهدا ، خاطرات مربوط به شهدا می شد را به صورت شبانه روزی در خدمت برادران معتکف قرار داد که با استقبال خوب از طرف معتکفین همراه بود.

واحد فرهنگی کانون در دو روز اول اعتکاف سه نشریه را در بین معتکفین پخش کرد

خلوت انس : ویژه نامه اعتکاف

 ارزش مومن : خلاصه سخنرانی های حجه الاسلام انجوی نژاد در مورد ارزش مؤمن

فریادهایی که شنیده نشده اند ( شماره 3 ). سخنرانی رهبر مبارزان لبنان ، امام موسی صدر در شهر مقدس قم.

عنوان سخنرانی : علی موحد بود و بس .

از واحد شهدا خواستیم تا گزارشی از فعالیت هاشون به ما بدن و اونا هم اینجوری شروع کردند:

شهدا قهرمانان انس بشیریت با معبودند ، ونه اسطوره های دست نیافتنی ، شهید الگوی جوانی پرشور است و چه زیباست که شیعه که شیعه علی از ابتدا تکلیف خویش را بداند ، شهید کیست و چگونه می توان به شهید معرفت یافت

واحد شهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال تمامی فعالیت های خود را بگونه ای  غیر مستقیم و عملی در راستای انس جوان و نوجوان با رفتار شهدا قبل از شهادت و زندگانی آنان آشنا کند امید است با دستگیری شهدای عارف این سرزمین پر حماسه و ایثار به این مطلوب عظیم دست یابد  .

برنامه های در دست اقدام :

ختم دستجمعی قرآن  در محل اعتکاف

کتابخانه امانی در محل اعتکاف

بازدید از خانواده شهدا و جانبازان

برگزاری همایش های جلوه های ایثار شهدا و احیا ارزشهای فراموش شده .

 

___

 

بچه های واحد کامپیوتر هم تمام مراسم را مستقیم روی اینترنت پخش می کنند .

بچه های زحمتکش صدا و سیما هم همه کار می کنند . ضبط مراسم  - مصاحبه  -  پخش مستقیم و حتی گریه و سینه . خسته نباشی آقای  منافی . نیشخندخجالت

این آکونا یعنی آشتی با صدا و سیما .

 

**___________________**

 

پنجشنبه ۲۰ / ۶ / ۸۲ - ساعت ۲۲  :

مراسم شب وفات حضرت زینب سلام الله علیها . سخنرانی با عنوان شکایت به خدا و مداحی . جلسه تا اوج رفت . حتی تا حد شب عاشورا . تعداد زیادی از معتکفین که در اثر روزه ضعیف هم شده اند به بهداری منتقل شدند . خب مجلس سنگین بود و البته اینا رو دیگه نمیشه تو وبلاگ نوشت .

  درسی نبود هر آنچه در سینه بود !؟

آندم فلک را من تیره دیدم         دستم به سر بود اما شنیدم         قاتل شنید و منهم شنیدم   

زهرا صدا زد ای وای شهیدم             او می ...... ؟!؟!؟    گریهگریه

 

**___________________**

 

جمعه ۲۱ / ۶ / ۸۲  -  ساعت ۲ بامداد  :

نوای گرم حاج مهدی در کمیل و حال عجیب شب آخر .

  تو خدای مهربونی                    درد دلهامو میدونی 

میدونم این شب آخر                 منو از در نمی رونی

مجلس را نمی شد جمع کنی . بعد مجلس تا ساعتی همه گریان و نالان و فریاد کنان بودند . مثل اینکه خیلی چسبیده نمیشه دل بکنی .

بعدش هم مناجات و نماز شبا دیدنی بود . بازم دلم هوایی شده .

یکی از بچه های جنگ رفیق شهیدشو تو خواب میبینه و می پرسه آیا میشه اسم ما رو هم بنویسن ؟

جواب دردناک شهید : اسم خیلیاتونو می نویسن اما خودتون پاکش می کنین !!!؟

خدایا فردا شب چه جوری معتکف نباشم . هم من دلم برات تنگ میشه و هم تو دلت برا من .

پس یه کاری کن همیشه

معتکف کوی تو باشم .

راستی چرا منو هنوز قربونی این بچه ها نکردی ؟! تموم شد ها !  قلبقلب

 

**________________**

 

جمعه ۲۱ / ۶ ۸۲ - ساعت ۱۱ : اعمال ام داود با قرائت قران شروع شد و با تشریف فرمایی آیت الله حائری توقف ایجاد شده و خطبه های نماز جمعه که تماما صحبتهای اخلاقی بود ایراد گردید .

همکاری زیبای ستاد برگزاری نماز جمعه و کانون باعث شد هیچ مشکلی در امر برگزاری نماز جمعه رخ ندهد و با پایان نماز اعمال ام داود ادامه پیدا کرد .

عصر که شد یه سر رفتم اعتکاف مسجد شهید دستغیب و مثل دیروز که رفتم اعتکاف دانشگاه الحمد لله خوب و اشکی بود .

مهمون مهمونه دیگه !؟

حدود ۳۰ / ۱۷ برگشتم اعتکاف خودمون . چه خبره ! بچه ها مثل مادر مرده ها دارن با ترتیل قران زار می زنن . بوی جدایی و فراق همه جا رو پر کرده . آره همه به خدا عادت کردیم .

بعد هم زیارت آخر اعمال .       خدا حافظ مسجد شهدا          خدا حافظ بزم نور و صفا

    خداحافظ ای دل و دلبر          خداحافظ ای صفای سحر

بعد هم یه سینه زنی مشتی و اشکی و دعای آخر :

معتکف وقت دعا شد             موقع وداع ما شد

وقت مهمونی تمومه           وقت دوری از خدا شد

غروب جمعه سر اومد         کارمن عجب در اومد

خاک عالم بسرم شد            دیدی آقامون نیومد

دلگیری غروب جمعه بی آقا و وداعیه با اعتکاف معجون دردناکی رو بوجود آورده که فغان هر سنگ دلی رو به آسمون می بره

و دعای آخر .

ای پادشه خوبان ..... ؟!

 

**________________________**

 

نماز رو قرار شد طوری بخونیم که گویی نماز آخر عمرمونه و فقط از دنیا همین وقتو داریم .

عجب نمازی بود . صدای گریه و فریاد و ناله . جدی هم دوری از خدا سخته !

بعد نماز کسی نمی تونست دل بکنه آخه دردناک ترین جمله این روزا رو شنیده بودن .   گریه

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته !!؟؟

دیگه این چیزا نوشتنی نیست . دیدنیه . پس بذار ساکت باشم . اونایی که بودن میدونن چی میگم .

و تموم شد .

افطار و خروج جوانانی که تمامی نور بودند . نگرانم . خدایا اینا رو و پاکیشونو بخودت می سپرم . قلب

بحث گدایی و دست خالی و نا امیدی و هجوم شیطون و لذت و گناه و ایناست . توجیهی که ؟ پس یه کاری بکن . جون من برا تو اما دست اینا رو بگیر . نوکرتم .

و حرف آخرم و تموم شدن این قسمت از وبلاگ .

خدایا من هنوز سرز حرفم هستما . پس چرا دس دس می کنی ؟

 

جون منو قربونی اینا کن . قلبقلب

یا زینب         والسلا م

 

 

۱۳۸٢/۶/۱۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : سید محمد انجوی نژاد | نظرات ()