بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد


گل فروش!؟

(این داستان نیست . واقعیست !)


از کودکی و کوچکی عشق به گل ها در سینه اش با هر ضربه قلب معلوم بود . همیشه آرزوی همنشینی و مجالست باهاشونو داشت . هر جا گلی میدید با خودش می گفت یه روزی منم یه گل قشنگ خواهم داشت . تو دستام میگیرمش . نازش می کنم . بوش می کنم و ...... .

سال های عمر اونو بزرگ تر و بزرگتر کرد . خیال پرداز قصه ما حالا دیگه برا خودش کسی شده بود . یه آدم با هزاران گل !! همه گل های زیبا و رنگارنگ . اما ........ !!! ناراحتناراحت

فلاش بک !!!!  :

گل ها رو آروم آروم در دستانش گرفت . آروم به صورتش نزدیک کرد . بوئید و بوسید . چه زیبا شده بودند . قد کشیده . باز شده . معطر . تازه . با طراوت . چه شبها رو که نخوابیده بود و با گلا نجوا کرده بود . در گوششون زمزمه پاکی و صفا و طراوت دمیده بود . حالا دیگه واقعا گل بودن . به تموم معنی . آخ که اینا چه رنگ وبویی به جامعه میدن !

راه افتاد . چه خیابون شلوغی ...... چه شیر تو شیری . جامعه که میگن همینه !!! دلش برای باغ تنگ شد ..... ناراحت

یکی یکی اومدن . آقا یه شاخه لطفا !

و دیگه اون عادت کرده بود . آری . به گل رسیده بود . اما فقط یه گل پرور بود . گلی برایش نمی موند . و اون غمگین گلاشو با دست خودش ....... و فقط با حسرت نگاه می کرد .

غمگین و ساکت !!!!!! ناراحت

شبها تنها ی تنها ......... روزها در تنهای و تنها .......... بعضی و قتا هم با تن ها و تنها  ناراحت

(((‌ راستی فلاش بکه خیلی وقته تموم شده ها . چشمکناراحت )))

و اما گل ها ؟

و او بچشم خود میدید . برخی فراموش کار و رها در باد ..... و حتی نه بیاد اون روزایی که دست نوازش باغبونو رو سرشون داشتن ...... و فراموش کرده تموم نجوا های عاشقانه باغبونو در گوشاشون ........ برخی اسیر چنگال صیاد ....... برخی پر پر تر از همیشه ........... برخی در دام ناسپاسی های باغبان تازه  ............. و آه .............. !!!!! ناراحت

و ای کاش که هیچ گاه گلی را نمی دید . یا اگر میدید برای خودش بود تا می آموزاند رسم محبت را ......... که او سال هاست در حسرت محبت کردن سکوتی دارد دیدنی !

و این راز را فقط درخت پیر باغ می داند !! خنثی

ای کاش گلی را پرورش نمی داد تا اینگونه داغ پر پر شدن را نبیند . و من در عالم عشق سرچ کردم که بزرگترین درد مند عالم کیست .

جوابم فریادی بود یا نه صیحه ای بود پر از درد :

گل فروووووووووش !!

وقتی به موهای سفیدش نگاه کرد و به چهره در هم فرو رفته و چشمان از حسرت بی رنگ شده اش نزدیک بود نور امید یعنی تنها سرمایه اش بر باد رود ....... خدایا دیگر طاقت ندارم . گلم را به که بسپارم ؟ من قدر او را می دانم . دیگران پرپرش می کنند . چه کنم ؟

که باز عالم عشق نوا داد و این بار نوا بود و نه صیحه :

یا ایتها النفس المطمئنه . ارجعی الی ربک راضیه مرضیه .

 فادخلی فی عبادی . وادخلی جنتی ! 

همین !!!!!!

 

۱۳۸۴/۸/۱٩ساعت ٢:۴۸ ‎ق.ظ


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۳/٩ توسط سید محمد انجوی نژاد