بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد


هویجوری ..... !؟


سلام .

ببخشین یه کمی تاخیر شد . البته تاخیر بشه نشه فرقی هم نمی کنه . نه دنیا منتظر آپدیت کسیه و نه آدما اونقدر مهم اند که کسی بخواد منتظرشون بشینه و نه آدما اونقدر مهم اند تا کسی بخواد منتظرشون نذاره!!!!!!!! متفکر 

اگه هم کسی فکر کنه تو دنیا اونقدر مهم شده که کاری از کارای دنیا علافشه ..... فقط میشه گفت آدم خوشمزه ایه !!!!!! نیشخند

نمی دونم چرا اینقدر الکی بودن دنیا برام اثبات شده اما نمی تونم خودمو با حقیقت دنیا مچ کنم !؟ بعضی اوقات فکر می کنم اگر انگیزه خلقت برام مهم نبود و اینکه خدا منو برای یه کاری تو دنیا خلق کرده ..... چقدر موندن برام تو این لذتای آنی و الکی و میون این همه الکی خوش سخت بود ..... آره .... همه ما احتمالا قراره کاری برای خدا بکنیم . یعنی برای خودمون اما به نیت خدا و همین آرامشم میده . اما چی کار ؟؟؟ خودمم موندم . من بی هنر و کار برای مظهر هنر و جمال ؟!

اگر نبود خدا و عشق و نیمه شب واقعا چقدر زندگی سخت میشد .... یادم رفت بگم ... نیمه شب و تنهایی ....... 

آره داداش . اونی که آدمو دلگرم می کنه عشق به حقیقته که

به هر عشقی پرداختم وقتی وصال شد فهمیدم چه بی مزه است

و تنهائیه که

 هر چی به تن ها پرداختم دیدم چه بی لطفند

 و محبته که

به هر محبتی رسیدم تازه فهمیدم که فقط یکیش اصله :

یا حبیب من لا حبیب له . الحمد لله الذی تحبب الی و هو غنی عنی .

فعلا همین !

http://seyyedanjavi-2.persianblog.ir

 

۱۳۸۴/۱/٢۴ساعت ٢:۴۵ ‎ق.ظ

 

**________________________**


داستان دنباله دار

 ۱۱ / ۱ / ۱۳۸۴

اولا سلام و عرض تسلیت بمناسبت اربعین

اربعین ها و محرم و صفر ها و همه و همه فقط بهانه ایست برای ناز کردن در درگاه نیاز و این چیزیست که برخی آنرا عزا می نامند . عزا !!!؟

این فقط تجلی عشق و التهاب محبت و شوره و ماحصلی نداره الا بهجت و سرور . همه عالم باید بدونن که ما ازین راه به سروری می رسیم که تا کسی نچشه نخواهد فهمید . این کلام ملکوتی مرحوم دولابی رو من و خیلیای دیگه با جون چشیدیم که :

غم کربلا دیگر غمها رو می برد .

و اما ادامه داستان دنباله دار :

احرام دل  -  قسمت دوم

منظره اول

......... تاکسی تو ترافیک گیر کرده بود و راننده در حالی که عصبی شده بود با دست عرق پیشونیشو پاک کرد . لیلا اروم به مادر گفت : مامان کجا پیاده میشیم ؟ ناگهان سمیه با تعجب برگشت و سلام کرد . لیلا توئی ؟

لیلا در حالیکه با خجالت دستشو روی لبای قرمز شده اش می گرفت با خنده ای مصنوعی گفت : اااا سلام . سمیه توئی ؟ عیدتون مبارک . کجا می ری ؟

سلام . چرا دیروز نیومدی مدرسه ؟ من دارم می رم مشهد برا زیارت . گفته بودم که بهت ..... و بادلخوری پرسید : تو کجا می ری و سرشو برگردوند .

اشک تو چشمای سمیه جمع شده بود ........ ۸ روز پیش : سمیه . بخدا نمی تونم بیام  . تو نمی دونی تو خونه مون چه خبره . اگه اسمشو بیارم قشقرق داریم ..... و چقدر اون روز لیلا تو بغل سمیه گریه کرده بود ......

آروم با گوشه چادرش اشکشو پاک کرد . یاسر آروم با یه سقلمه به پهلوش زد و زیر لب گفت چته ؟؟

آقا خیلی ممنون . همین جا پیاده میشیم . این صدای یاسر بود . با نگاه سمیه  و یه تکون سر لیلا مراسم خداحافظی انجام شد . چشم متعجب سعید بر صورت لیلا خشک ماند و قطرات اشک بود که همه آرایشا رو بهم می ریخت !!!!؟

اینا کی بودن ؟ و لیلا با بغض جواب داد .: بعدا میگم !

منظره دوم :

عجب شیر تو شیری بود . آدم آدمو نمی شناخت . خدایا قیامت چه خبر میشه !؟

یکی یکی اتوبوسا راه می افتادن و بساط سلام و صلوات براه بود . بچه ها ذوق زده با صورت های بشاش رو صندلی ها آروم نداشتن ! عده ای هم نگران و غمین با چشمای حسرت زده به اتوبوسا خیره شده و در خیالشون ضریح یارو بغل می کردن .

صدای خنده فضای اتوبوسو پر کرده بود . یاسر در حالیکه از ساکش نون و پنیر رو بیرون میاورد فکر می کرد چقدر جای مادر خالیه !!؟

خواهرا ساکت !!!؟ و سمیه می دونست کسی ساکت نمیشه ! آخه نمیشد ! آدم دوس داره بال بزنه - پر بزنه - داد بزنه و ......

لیلا ! مادر چت شد ؟ هیچی ! رنگای مغازه ها مثه رنگای صورتش قاطی پاتی شده بود . خدایا ....... سعید ! - بله ؟ - من حالم خوب نیست . برم می گردونی خونه ؟ ....... و سعید با دلخوری پرسید : میگما . اون دختره کی بود ؟ ...... هیچی بابا گفتم که بعدا میگم .

ادامه دارد ........

---------------------

 

**_______________________**

 

 

۷ / ۱ / ۱۳۸۴

با سلام . در این سال نو برای همه آرزوی توفیق و تائید و عافیت دارم .

سالی دگر شد و عده ای دیگر نیستند . سال دگر شد و عده ای هم دگر شدند . سالی دگر شد و عده ای هم گویا دگر و دیگر و فلان و فلان همه اش الکیه لذا نو ریسپانس تو پیجینگ !!!!

نمی دونم پی اسی که تو ذهنمه شروعش کنم یا نه . اما با حال و هوای سال نو و کاروان مشهد و .... توکل می کنم و شروع می کنم . فی البداهه می نویسم بدون چرک نویس و هر دفعه که وبلاگو آپدیت می کنم بقیه شو تا خدا چی بخواد .

-------------------------------

 

**_________________________**

 

 

داستان دنباله دار :

احرام دل  -  قسمت اول

یکی بود یکی نبود ....... ای بابا بی ریخت شد . دمده است . کلاسیکه . کلیشه ست . خب نمی گم . اصلا چکار بکار مردم داری که کی بود و کی نبود ؟! بریم تو متن کار :

 منظره اول :

صدای خسته مادر بگوش می رسید : یاسر . سمیه . مامان . ساکتونم باس من ببندم ؟!

یاسر در حالیکه پیرهن مشکیشو روی وصله بالائی شلوارش مینداخت صدا زد . نه مامان جون الان میام . شرمنده و وقتی رسید که سمیه آرام داشت دستای پینه بسته مادرو می بوسید و آروم اشک می ریخت .

مامان . میخواین ما نریم و این پولو هم برای خرج خونه بذاریم ؟ آره ؟ یاسر بهت زده به این فکر می کرد که اگه مادر بگه باشه چه خاکی به سرش بریزه .......... - نه مادر . شما که برین هم امام رضا دنیامون میده و هم اخرتمون . اینجا پولا الکی خرج میشه . منم با خواهر کوچیکت موقع سال تحویل میشینیم جلوی عکس حرم . فقط قول بدین یاد ما باشین و مخصوصا یاد بابای خدا بیامرزت  ودر حالیکه با یه دست صورت یاسرو بصورت پر از چروکش می فشرد با دست دیگه سر سمیه رو به لبهاش نزدیک کرد و با تموم قوا لباشو به پیشونی سمیه چسبوند .

بلیطا . لباس زیر . حوله و مسواک . یه لیوان پلاستیکی . چفیه . قران . مفاتیح و .... خب بسه دیگه چه خبره مگه میخواین برین قندهار و در حالیکه شرم تو چهره ش بود پرسید : کانون غذای تو راهو میده ؟ آره مامان دیگه هیچ خرجی نداریم . همش با خودشونه . فقط صبحونه اولو نمیدن .

مادر بسرعت دوید و دو تا نون و دو تیکه پنیر رو پیچید و با خوشحالی ساختگی گفت : خب دیگه برین . التماس دعا . مادرتونو یادتون نره ها .

چششششششم مامان ............ وقتی در خونه بسته شد آروم کنار پرده رنگ و رو رفته اتاقو کنار زد و به دور شدن بچه هاش نیگاه کرد و در حالیکه بارون چشاش دیدشو تار می کرد به آخرین تکه نان باقی مانده گازی زد و ..................... !؟

   منظره دوم :

صدای مادر از هیجان می لرزید و فریادش خونه رو می لرزوند : خدا ذلیلت کنه مرد آخه من با این پولا چی چی بخرم !!!؟ - سعییییید . مامان بیا بریم دیگه . همه جا شلوغ میشه نزدیک ظهرا .

با عجله موهاشو مرتب کرد و بعد با یه تکون دست نصفشو ریخت رو صورتش .... لیلا بسه دیگه پاشو مامان دادش در اومده دختر . بابا خوشگلی . بی خیال و اینو با شیطنت خاصی گفت . لیلا در حالیکه شادی این مدح تو صورتش موج می زد با انگشت یه بار دیگه روی ابرواشو مرتب کرد و ذوق زده از جا پرید . بررررریم .

مامان ماشینو نمی بریم ؟ نه دخترم خیابونا شلوغه جای پارک نیست . با تاکسی راحت تریم .

تاکسی ! سر سینما سعدی ....... بوق تاکسی علامت مثبت بود . ....... ببخشید بچه ها میشه شما دوتا جلو بشینین . ما سه تائیم عقب بشینیم .

و یاسر در حالیکه اروم دست خواهرشو فشار میداد با ادب و شرمگین فقط سری تکون داد و پیاده شد ...............

ادامه دارد ...............................

ببخشینا اگه تو ذقتون می خوره اما ادامه اش برای بعد . البته قول میدم زود زود آپدیت کنم .

همین !!!؟

http://seyyedanjavi-2.persianblog.ir

 

۱۳۸۴/۱/٧ساعت ۸:۴۵ ‎ق.ظ


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۳/٩ توسط سید محمد انجوی نژاد