بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد


و او هم !!!!!؟


 

 

سلام . رفتم مشهد     ۱۴ / ۸ / ۸۵     دعاگوی همه تون هستم . بهشت رضا هم که حتمیه . تو خلوت ایشالله . اگه زنده رفتم و بر گشتم . یا علی .

ناراحتسلام .

۱ - در سایت کلوب می خواهیم کارایی بکنیم . تمنا دارم لینک زیر رو ببینید و کمکمون کنید .  ممنون میشم : 

 http://www.rahpouyan.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=4794

۲ - برنامه هایم در شهرستان ها : خجالت 

http://www.rahpouyan.com/news/news_item.asp?NewsID=318

۳ - او هم رفت ناراحت 

پنجشنبه بود . بچه ها از مشهد تماس گرفتن . مکالمه کوتاهی بود ..... مهدی سورتچی شهید شد . همین !

کیه ؟ .... خب کربلای یک بود . تیرماه ۶۵ . دلاوری داشتیم که در جسم و روح یلی بود مهربون .

ترکش ...... نخاع ....... و جانباز بالای نود درصد . ۲۰ سال درد کشیدن با روح و جسم و آنهم در خفا !؟

خسته بود ... مثل من . زخم بر دل داشت .... مثل من . و رفت .... مثل ... نه . من هستم افسوس

بدنش کاملا تحلیل رفته . زخم بستر چرک کرده . تنهایی حتی از یاران . نگاه های ریش ساز حتی ما یاران ریش دار .... بابا سخته . خیلی سخته . می فهمین ؟!؟؟

مهدی رفت تا ما بمانیم تا بدانیم رفتن کار مردان رفتنی ست و ماندن جزای مردان چسبیده .

مهدی رفت تا اشک تمساحی بریزم در رسای پروازی دیدنی و آه سردی بکشم بر ماندن بهر قیمت شده این دل وامانده و جامانده .

مهدی رفت تا یادآور شود که رفتنی هست و از آن مهمتر زیبا رفتنی هست .

مهدی رفت تا ببینم دنیایی را با مردمانی عینکی و آنهم عینک هایی از جنس نفس خود که هر چه را می بینند با عینک خود تفسیر می کنند و من چقدر لالم در پاسخ این تفاسیر عجیب .

او رفت تا من باز هم بچشم طعم گس دنیا را که دیگر حتی شیرینی هایش برایم هیچ حلاوتی ندارد .

می شود آیا ببینم روزگاری را که در آن محبت بود و وفا . صداقت بود و صفا .

میشود باز هم مهدی هایی را ببینم که حتی گناهان مرا حمل بر صحت و خیر می کردند ... و امروزه کار برای خدا هم با عینک هایی برنگ نفس تفسیر شده و می گویند .... بعلههه منظور ایشون فلان است و بهمان .

بابا دنیایتان را مدتهاست بی رنگ و بو و خاصیت دیده ام . مقام و شهرت هایتان را مدتهاست بی اثر دیده و دل بر تنها موثر فی الوجود بسته ام و روزی شرمنده این بزور نگاه داشتن و تفسیر اعمالم میشوید که دیگر خیلی دیر شده و شما را از من بازمانده نگرانی نباشد که شبی یکبار ذهنم را از همه کینه ها پاک می کنم و همه را حلال اما جواب خدایتان با خودتان .

مهدی جان ...... الهی فدای جسم نحیف و دستان استخوانی ات شوم .... مرا هم  می بردی تا درد خیلی ها دوا شود و بروند برای تفسیر بخت برگشته دردمندی دیگر .

مهدی خسته ام .... مردانگی کن .............. گریه

همین !!!؟

 

 

۱۳۸۵/۸/٧ساعت ۱:۴۳ ‎ق.ظ


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۳/٩ توسط سید محمد انجوی نژاد