بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد

می شود دید !!!؟


 

                4 / 3 / 86 – دانشگاه ایلام .

 بعد از مراسم بسیار باحال شبی باشهدا که با حضور دانشجویان و چند تا از رزمنده ها و جانبازان مشهور ایلام برگزار شد ..........

مدت ها بود خاطره ای از کسی داشتم که نمی شد گفت .........

فلاش  بک :

((( سال 1366 – مهران .......... چند روزیست که از طرف لشگر 21 امام رضا برای پاکسازی میادین مین منطقه به لشگر 11 امیر المومنین – بچ های غیور ایلام – منتقل شده ایم . حدود 10 نفر هستیم . مناطق بسیار خطرناکیست . باغ کشاورزی . قلاویزان و ......

فرمانده تخریب لشگر 11 مردیست حدود 25 ساله و بسیار نورانی با سر و روی حنایی . حمید رضا دستگیر . اول جاده مهران با تویوتای حاج حمید قصد حرکت به سمت مهران را داریم . رزمنده ها کنار جاده بانتظار ماشین ایستاده اند . حاجی ایستاد و بوق زد . همه ریختن بالا .

خیلی بیشتر از حد معمول .

حاجی ببخشین شرعا اشکالی نداره اینقدر بچه ها رو سوار کردی ؟

خطر داره ها ......

لبخند محزون و مرموزی زد . سرخ شد . آهی کشید و ساکت شد . از بغل چشمام یواشکی بهش نیگاه کردم . برق جوی اشکی  که از کنار چشماش راه افتاده بود دلمو لرزوند . .......

بعد از دقایقی آروم گفت : یه چیزی می خوام بگم باید به هیچکی نگی و تا من زنده ام بین خودمون بمونه . باشه ؟

با اشتیاق گفتم : باشه .......... پایان فلاش بک !!! )))

مراسم خوبی بود . مخصوصا جانبازای بی ادعا و گمنام شهرستانی با دقایقی حضور بر سن بعد از سخنرانی من حال و هوایی وصف ناپذیر به جلسه دادن . حاج شیر علی جانبازی که دست و پا و چشماشو برای دوست اهدا کرده روی ویلچر نشسته .

آروم می رم و بر دستای قطع شده اش بوسه می زنم . اوف که چه حالی داد . احساس کردم پاک شدم . پاکه پاک !!!

جلسه که آروم شد از دکتری که جانباز بود سوال کردم : ببخشین من بعد از جنگ دفعه اول ایلام میام و می مونم . شما کسی به نام حاج حمید رضا دستگیر می شناسین . سال 66 فرمانده تخریب لشگرتون بوده ؟

اشک تو چشماش حلقه زد . سرشو پائین انداحت . بآرومی گفت : شهید شده !!!!

آهم سرد شد . کمرم تیر کشید . دیگه میتونم بگم کی بوده !!!!!!

فلاش بک :

((( خب حاجی . قضیه چیه :

..... داشتم از مهران می رفتم اهواز . از جاده نا امن دهلران . جاده نا امنه . میدونی که . منتها من عجله داشتم مجبور بودم ازین راه برم . با سرعت می رفتم تا قبل از غروب تیکه نا امن و رد کنم . شاید 160 تا می رفتم . از دور قامت کسی رو کنار جاده دیدم . عجیب اینه که اصلا توجه نکردم این بابا این وقت روز تو گرما اینجا وسط بر و بیابون چکار می کنه !!!

سرعتم و کم کردم . از کنارش رد شدم . یه شال سیدی دور گردنش بود . حدود 30 ساله و بسیار نورانی با قیافه ای مهربون . تو اینه نگاه کردم . برام دست تکون داد که یعنی منو ببر . ترمز زدم . دنده عقب گرفتم . به در ماشین رسید .

تا نشست تو ماشین به گرمی گفت : سلام حاج حمید !!!! و دست دادیم . نمی دونم چی بود که اصلا حواسم نرفت سمت اینکه منو از کجا 

 می شناسه !!!!!

کمی با هم گپ زدیم – حاجی نگفت چی گفتن – بعد یهو پرسید : بچه ات بهتره . جواب دادم . ممنون . به دعای شما !!!!!!!!!!!

بعد نیم ساعتی یه دفعه گفت خیلی ممنون . من همینجا پیاده میشم . و من بازم تعجب نکردم وسط بیابون کجا پیاده میشه !!!!!!!

به گرمی بهم دست داد و گفت : حاجی . ماشین زیر پاته این بچه رزمنده ها رو کنار جاده دیدی حتما سوار کن . خدا نگهدارشونه . ........

 گفتم چشم . دستمو بگرمی فشار داد .

ببخشین . شما اسمتونو نفرمودین .

با لبخند مهربانی گفت : بهم بگو مهدی !!!! و پیاده شد و رفت !!!!!

تا پیاده شد یه دفعه تمام سوالایی که باید به ذهنم میومد یه دفعه اومد . برگشتم . اما کسی نبود !!!!!!!!!!!!

هنوز گرمای دستاش رو تو دستام حس می کنم .

حالا فهمیدی چرا همه رو سوار می کنم !!؟؟!!؟ )))

و امروزه : آیا کسی باور می کند حاج حمید رضا دستگیر کی بوده !!!!!؟

                              همین و بس !!!!!!!!!!

 

۱۳۸۶/۳/۱٢ساعت ۴:۱۴ ‎ب.ظ


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۳/۸ توسط سید محمد انجوی نژاد