بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد

قسمت اول - 15 خرداد :
 


روز سیاهی که منجر به انقلابی نورانی شد . یاد امام و شهدا ..... بازم شعار دادم ؟ آره ..... فقط یادم میاد به اون همه درد و رنج و خونی که برای باروری این انقلاب ریخته شد و اونهمه آرزوهایی که بود و اینکه الان دقیقا کجای اون آمالیم ؟
ای خدای رجب شر قدرمتداری فاسد را از جهان کوتاه کن که هر چه می کشیبم از قدرت طلبی و عاقبت نبینی و فراموشی مرگه و هر چه می کشیم از کور شدن مونه و از مزه کردن دنیا زیر دندونمون
پس دعای همیشگی مونو تو این ماه تکرار می کنیم :

سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی
و یک نوستالژی !!!؟  :



اوایل آذر ماه 65 بود
از اموزشی غواصی گردان یاسین اومده بودیم اهواز برای مرخصی یه روزه .
رفتیم تو شهر برا تلفن و خرید و اینا
با علی شیبانی بودیم و حسن دیزجی و ناصر ازادفر
سه تاشون شهید شدن

برگشتیم قرار گاه که بریم برای خرمشهر ادامه اموزش
تو قرارگاه شهید وزین وارد اردوگاه که شدیم هیچکی هنوز نیومده بود
فقط دیدیم علی محمد زاده زود اومده و تنهایی وسط اسایشگاه روی موکتا خوابه خوابه

شیطنتمون گل کرد . ناصر ازادفر خطش خوب بود . رفتیم یه تیکه مقوا برداشتیم و نوشتیم شهید محمد زاده و همونجور که
خواب بود بستیم به دکمه پیرهنش

بعدم من یه عکس حجله ای گرفتم
بعد یواشکی مقوا رو برداشتیم و خیلی طبیعی بیدارش کردیم

گفتم دفعه دیگه که اومدیم عکسو میدیم ظاهر کنن می ریم فردوس خونشون اذیتش می کنیم .....................

ده روز بعد وسط اموزش علی تو گردابای کارون گیر کرد و رفت زیر اب
هر چی دنبالش گشتیم نبود

بعد چن دقیقه دیدیم اومد روی اب یه لبخند زد و دستی برای ما تکون داد و رفت
دو روز بعد جنازه اش رو که به پل مارد گیر کرده بود پیدا کردیم و عکسه برامون شد حسرت ..................

نمی دونستم عکسا رو کجا ظاهر کردن و کی و اصلا ظاهر شده یا نه
با توجه بشهادتش که اولین شهید گردان یاسین بود دیگه دنبالشم نبودم
تا الان که یهوووو اینجا دیدم

شدیدا شوکه ااااااااااااااااااااااااا ااااااامگریهگریهگریهگریهگریه


**_____________________**

قسمت دوم - ١٧ خرداد :

ما رفتیم مشهد یه روزه .... اونم ماه رجب یه سر بزنم اقا و واخخخهههااا فقط شما رو دعا کنم و بعدم برم نیشابور و سبزوار برنامه دارم
خیلی ازین زیارتای یه روزه خاطره خوشی دارم . ببینم چی میشه

**____________________**

قسمت سوم ٢۵ خرداد :
شب جمعه سبزوار بودم . مراسم جشن تولد شهید حسن شاد !! بود و بازمانده های گردان یاسین و تخریب تو گلزار کنار مزارش جشن !!! گرفتیم
اولش یه کلیپ و بعدش علیرضا یوسفی فرمانده تخریب چن دقیقه صحبت کرد و بعد هم من
اخر کار هم رفتیم سر مزار حسن و یه کیک به شکل مین والمرا درست کرده بودن که مادر شهید برید و تقسیمش کردن
بازمانده ها تعدادشون زیاد نبود . امجدی رو از بعد کربلای ۵ ندیده بودم . فوری شناختمش . کاظم شیرازی که مربی رزمی و جوون و پر انرژی بود حالا با محاسن سفید و دو تا عصا !! لنگان لنگان اومد
علیرضا یوسفی در اثر شیمیایی دیگه تقریبا نمی دید و دستشو گرفتم تا بتونه راهو پیدا کنه
حمید رجبی و جواد کافی و مهدی ابطحی و حسین پور غلام خوب بودن اما جلیل دهقان درد داشت
بعد جلسه رفتیم یه جایی دور هم و نشستیم و گفتیم و خندیدیم از جنس همون گفتنا و خندیدنای همون زمونه و خنده هایی که سال ها حسرتشو کشیدیم و در پایان هر خاطره و خنده میدیدم همرزمام آروم سرشونو میندازن پایین و با یه آه کوتاه سری بحسرت تکون می دن .
حسرتی از جنس موندن و چشیدن دنیایی که فکر نمی کردیم اینقدر الکی و چرت باشه و حسرتی از روزگار پر از سیاست و لجاجت و دروغ و فریبی که خوب درکش کردیم و حسرتی که می دونستیم این نشستن و فلاش بک زدن ما تا ساعتی دیگه تموم میشه و باید پاشیم و جدا شیم و بریم دنبال همون دنیای الکی خوشیامون .....
و من خیلی خوشحالم چون فردا دوباره می رم تو همون روزگار و همون سنگرا و همون خوردنا و خندیدنا و خوابیدنا و گریه کردنا و سحرا و ... آررررررررره امشب اعتکاف شروع میشه ... هیبیب هوراااااااا
تا اعتکاف فعلن !!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٦ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : سید محمد انجوی نژاد | نظرات ()