بازمانــــده تنهــــــا
 
آرشیو کل وبلاگ سابق سید محمد انجوی نژاد
504630_181.jpg
faghr.jpg


از وبلاگ قدیمی حجت الاسلام انجوی نژاد - سال 91

یکبار فقط یکبار بخونیم شاید ..... !!!؟

سلام . سلامی خسته از وجودی بی مصرف و پر از ملال به همه شمایی که مخاطبید . چه بشناسم و چه نشناسم . چه انان که هستید و یا بودید و یا خواهید بود . بدانید این باقیات صالحات را خط به خط اشک ریختم و نوشتم و خط به خط همه خاطرات زندگی پر از ملالم را مرور کردم و ....... !!؟

پدرم سلام :
آنروز تو را دیدم . خسته . با چشمانی بی فروغ . بنرمی و سختی بر دوچرخه ای رکاب می زدی که سال هاست میزبان بدن نحیف توست و با هر فشار بر رکاب درد پاهایت را در چشمان نم دارت خواندم . گویی می رفتی تا بار دیگر روزی پر از سختی را بامید نانی و بامید دیدن برق شادی ساده ای در چشمان نوه یتیمت بگذرانی .
آنشب تو را دیدم . سرد بود و دستان استخوانیت خشک از سرما و جارو را بر لبه جدول میکشیدی و لبان خشکت آرام ذکر می گفت و من فقط آه کشیدم و بخاری ماشین را خاموش کردم ..... هوا سرده !!

مادرم سلام :
تو را در کنار جنازه جوانت دیدم و خشکی چشمانی که حتی دیگر خونی هم برای باریدن نداشت . سال ها مرارت و امید و دلخوشیت را بخاک سپردی و غریبانه سرت را باسمان بلند کردی و آرام نالیدی : خدایا : فقط یک دلیل . یک دلیل برای اینکه هنوز زنده ام .... خوااااااهشا ....... !!؟
و شب قدم هایت را شمردم که چگونه بکندی و سنگینی به درب خانه ای که دیگر هییییچ کورسویی از نور در آن نبود رسیدند و دیدم که صدای باز شدن درب چگونه کمرت را خورد کرد .... و آرام نشستی و من آرام گذشتم و رفتم !!؟

مادرم سلام :
سلام بر دستان پر از زخم صابونت . سلام بر سال ها آه سردت . سلام بر درد زانوانت . سلام بر آرزوهای هیچگاه دست نیافته ات . سلام بر حسرت یکشب بی دغدغه و درد نداشتنت . سلام بر گیسوان ریخته و سفیدت . سلام بر صورتی که حتی یکبار به مهر دستی بر او کشیده نشده و سلام بر یک عمر تحقیر شدنت . یک عمر گریه کردنت . یک عمر بالش خیست . یک عمر لرزیدن و ترسیدن و عرق ریختن و ...... سلام !!!؟

برادرم سلام :
سلام بر نفس های خسته ات . سلام بر شب های پر از تنهایی و دردت . و نه سلام بر ملتی که فقط برایت درد ارمغان دارند و تو وسیله ای برای دنیا پرستی هایشان !!
سلام بر خاطرات سیم خاردارها و جنازه ها و اشک ها و لبخندها . سلام بر درد دلهایت و سلام بر غصه هایی که از الکی خوش ها و الکی ناخوش ها سال هاست سلول سلولت را سوزانده . سلام بر دردهای ایمانیت و غم های جهانیت . سلام بر تنهایی و بی کسیت . سلام بر شبهای بی پایان تنهاییت و سلام بر روزهایی که چشم بر آنها بستی تا نبینی بلکه نفهمی که چقدر تنهایی و چقدر با مردم غریبه ای .
سلام بر کابوس های رویاهایت و سلام بر درد دینت و سلام بر این همه صبرت بر اینهمه دروغ و ریا و فریب و دغل کاری و نامردی و نامرادی و نافهمی و خباثت و حسادت و کینه و ..... سلام داداش !!!؟

خواهرم سلام :
میدانم هیچوقت ندیدی هیچ رفاهی را و هیچ محبتی را . میدانم تا بحال کلمه دوستت دارم را نشنیده ای . میدانم سال ها دیدی محبت ها را و دوستی ها را و وصال ها را و حسرت خوردی . میدانم سال ها دیدی پدر ها و مادرها را . بچه ها را . قهقهه ها را . دوستی ها را و تو فقط سرت را پایین انداختی و رفتی . میدانم چقدر تنهایی و چقدر خسته . نا امیدیت را کدام منبر و وعظ و خطابه راهگشاست و اینجاست که مثل منی به شرم چشم به آسمان میدوزد و میگوید : خدایا این تو و اینم بنده ات ...... به من چه !!!؟

پسرم سلام :
سلام به چشمان غمبارت . سلام به دست های سیاه و کثیفت . سلام به نگاه دوخته بر مغازه هایت . خرید نمی کنی !!!؟ تو دل نداری ؟ تو آدم نیستی ؟ تو در دنیا چکاره ای ؟ ماشین بابات !!! کجاست ؟ آغوش مادر دیده ای ؟ دوست داری پول داشته باشی و کفش نو بخری ؟ میوه ؟ بستنی ؟ رستوران ؟ شمال ؟ شهر بازی ؟ ..... پسر کوچولوی خدا ....... اگر من جای او بودم !!!؟

دخترکم سلام :
گرسنه ای ؟ .... دستش را بر موهایش کشید . در آب نگاه کرد . نازم ؟ خوشگلم ؟ دمپایی پاره اش را روی زمین کشید ........
-------------- سلام کردم تا بگویم حلالم کنید

حلالم کنید که این همه تو را دیدم و شما را دیدم ولی باز ....... باز با دردهای مسخره ام سوختم و باز مثه حیوانات - نهههه . خیلی بدتر - به شهوات خودم اندیشیدم .
سیر نشدم و در دام طمع کاری ها و زیاده طلبی ها و رفاه جوییهای مسخره ام دست و پا زدم و هر جا راهی باز شد شما را فراموش کردم و بخودم پرداختم و خااااک بر سرم که هیچوقت نفهمیدم شکر یعنی چه

حلالم کنید و بدانید امروز موجودی بی مصرفم که تنها افتخارم اینست که دیگر رسما افسرده شده ام تا شاید خدا اینهمه ناسپاسی را به
بهای اندک فکری که برای شما کردم و اندک دردی که برایتان کشیدم و اندک کمکی که به شما کردم ببخشاید ... کاااااش ....
همین !!! ...... سید محمد انجوی نژاد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/۳ توسط سید محمد انجوی نژاد